( 1 ) كار معاويه با تدبير و كوشش و رنج او سامان يافته است و چنين مىپنداشت كه معاويه سرپرستى بخشى از شام را هم همراه حكومت مصر به او واگذار خواهد كرد و معاويه چنين نكرد و عمرو اين كار او را زشت و ناپسند شمرد و در نتيجه آن دو با يك ديگر اختلاف پيدا كردند و كارشان به درشتى نسبت به يك ديگر كشيد و مردم آگاه شدند و پنداشتند كه به توافق نخواهند رسيد . معاوية بن حديج در اين كار وساطت كرد و كار آن دو را اصلاح كرد و عهدنامهاى براى آن دو نوشت و شروطى براى معاويه و عمرو و مردم پيشنهاد كرد و مقرر داشت فرماندهى مصر هفت سال بر عهدهء عمرو عاص باشد و عمرو نسبت به معاويه مطيع و شنوا باشد و همين گونه پيمان و عهد بستند و گواهانى در اين باره گرفتند . عمرو عاص در آخر سال سى و نهم به اميرى مصر رفت و به خدا سوگند فقط دو يا سه سال آن جا بود و درگذشت ابو عاصم ضحاك بن مخلد شيبانى نبيل از حيوة بن شريح ، از يزيد بن ابى حبيب ، از ابن شماسه مهرى نقل مىكند كه مىگفته است * هنگامى كه عمرو عاص در حال مرگ بود ، پيش او رفتيم صورتش را به جانب ديوار برگرداند و مدتى دراز گريست . پسرش به او گفت :
چرا گريه مىكنى مگر پيامبر ( ص ) به تو چنين و چنان مژده ندادند ؟ او همچنان مىگريست و چهرهاش به جانب ديوار بود . سپس روى به ما كرد و گفت : بهترين چيزى كه براى من به حساب خواهد آمد گواهى دادن به اين است كه خدايى جز خداى يگانه نيست و اينكه محمد ( ص ) پيامبر اوست ، ولى من در سه حال متفاوت بودهام ، يك وقت چنان بودم كه هيچ كس در نظرم دشمنتر از پيامبر ( ص ) نبود و هيچ چيز براى من دوست داشتنىتر از اين نبود كه بر او دست يابم و او را بكشم و اگر در آن حال مىمردم بدون شك اهل دوزخ بودم ، سپس خداوند محبت اسلام را بر دلم نهاد و به حضور پيامبر رسيدم كه بيعت كنم و گفتم : دست فراز آر تا با تو بيعت كنم و چون ايشان دست دراز كردند من دست خويش را جمع كردم ، فرمودند : اى عمرو تو را چه مىشود ؟ گفتم : مىخواستم شرطى بكنم . فرمودند :
چه چيزى را شرط كنى ؟ گفتم : اينكه گناهان من آمرزيده شود . فرمودند : اى عمرو مگر نمىدانى اسلام آوردن گناهان پيشين را از ميان مىبرد و هجرت كردن و حج گزاردن هم گناهان پيش از خود را محو مىكند ؟ در آن حال هيچ كس در نظر من محبوبتر و در چشم من بزرگتر از پيامبر ( ص ) نبود و اگر از من مىپرسيدند پيامبر را وصف كن نمىتوانستم زيرا هرگز ياراى آن را نداشتم كه بر چهرهء ايشان بنگرم و اگر در آن حال مرده بودم اميد مىداشتم از اهل بهشت باشم ، پس از آن مرتكب كارهايى شدم كه نمىدانم حال و وضع من
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 235
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٣٥