( 1 ) بر افروخت و آن بت را كه چوبين بود آتش زد و اين ابيات را مىخواند :
« اى بت ذو الكفين من از بندگان تو نيستم ميلاد ما قديمىتر از ميلاد توست و من در دل و اندرون تو آتش مىافروزم . [ 1 ] »
عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از محمد بن اسحاق هم نقل مىكند * طفيل بن عمرو بتى به نام ذو الكفين داشت آن را شكست و در آتش سوزاند و همان اشعار را خواند .
به سخن طفيل بازگرديم ، مىگفته است : چون ذو الكفين را آتش زدم براى افرادى كه هنوز به آن اعتقادى داشتند روشن شد كه چيزى نيست و همگان مسلمان شدند . طفيل به حضور پيامبر برگشت و در مدينه همراه ايشان بود تا پيامبر ( ص ) رحلت فرمود . پس از آنكه گروهى از اعراب مرتد شدند و از دين برگشتند او هم همراه مسلمانان به جنگ با آنان رفت تا از كار طليحه و سرزمين نجد آسوده شدند و سپس همراه مسلمانان به يمامه رفت . پسرش عمرو بن طفيل هم همراهش بود . طفيل در جنگ يمامه شهيد شد ، عمرو بن طفيل هم زخمى شد و يك دستش سخت آسيب ديد و بخشى از آن قطع شد ولى بعد بهبود يافت و دستش هم خوب شد .
روزى عمرو بن طفيل پيش عمر بن خطاب نشسته بود خوراك آوردند ، عمرو بن طفيل از سفره كنار رفت . عمر گفت : تو را چه مىشود شايد از جهت دست خود كنار رفتى ؟
عمرو گفت : آرى . عمر گفت : به خدا سوگند از اين غذا نمىخورم مگر اينكه تو آن را با دست خود مخلوط كنى و بر هم زنى كه به خدا سوگند ميان اين قوم كسى جز تو نيست كه پارهاى از تن او در بهشت باشد . عمرو بن طفيل هم در خلافت عمر بن خطاب به جنگ يرموك رفت و شهيد شد .
ضماد ازدى
اين شخص از قبيلهء ازد شنوءة است .
محمد بن عمر واقدى از خارجة بن عبد الله و ابراهيم بن اسماعيل بن ابى حبيبه ، از
هامش
[ 1 ] .يا ذا الكفّين لست من عبادك * ميلادنا اقدم من ميلادك
انا حششت النار فى فوادك