( 1 ) مشاهده مىكردند . گويد : چون وارد خانهام شدم ، پدرم به ديدن من آمد . گفتم : پدر جان از پيش من برو كه ديگر نه تو از منى و نه من از تو . گفت : براى چه پسرم ؟ گفتم : زيرا من مسلمان و پيرو آيين محمد ( ص ) شدهام . گفت : اى پسر جان دين و آيين من دين و آيين تو خواهد بود . گفتم : برو غسل كن و جامه پاك بپوش . او چنان كرد و آمد . اسلام را بر او عرضه داشتم و مسلمان شد ، سپس همسرم آمد به او گفتم : از پيش من برو كه ديگر من از تو نيستم و تو از من نيستى . گفت : پدرم فدايت باد چرا ؟ گفتم : اسلام ميان من و تو جدايى افكنده است ، من مسلمان و پيرو آيين محمد شدهام . گفت : دين من پيرو دين تو خواهد بود .
گفتم : به كنار بت ذو الشرى برو و از آبى كه آن جاست خود را بشوى و غسل كن . اين بت ، بت اصلى قبيلهء دوس بوده است و كنار آن جوى كوچكى از كوه روان بوده است . مىگويد ، همسرم گفت : فدايت گردم آيا از بت ذو الشرى نسبت به كودكان ما بيم دارى ؟ گفتم : نه كه من خود ضامنم و از آن كارى ساخته نيست . همسرم رفت و غسل كرد و باز آمد و اسلام را بر او عرضه كردم و مسلمان شد . سپس شروع به دعوت افراد قبيلهء دوس كردم نپذيرفتند ، دوباره به مكه و حضور پيامبر ( ص ) برگشتم و گفتم : اى رسول خدا دوس بر من پيروز است بر آنان نفرين فرماى . فرمود : بار خدايا قبيلهء دوس را هدايت فرماى .
محمد بن عمر واقدى از معمر ، از زهرى ، از ابو سلمه نقل مىكند كه ابو هريره مىگفته است * به پيامبر ( ص ) گفته شد بر قبيلهء دوس نفرين فرماى ، عرضه داشت : پروردگارا دوس را هدايت فرماى و آنان را به راه بياور . برگرديم به گفتار طفيل ، مىگويد ، پيامبر فرمودند :
پيش قوم خود برگرد و آنان را با مدارا به اسلام فراخوان . من برگشتم و در همان سرزمين ايشان را به اسلام فرامىخواندم تا آنكه پيامبر ( ص ) هجرت فرمود و جنگهاى بدر و احد و خندق تمام شد و آن گاه من همراه كسانى از قوم خود كه مسلمان شده بودند به مدينه آمدم ، پيامبر ( ص ) در آن هنگام به خيبر رفته بود . من كه همراه افراد هفتاد يا هشتاد خانوار به مدينه آمده بودم به خيبر رفتيم و به پيامبر ( ص ) پيوستيم و آن حضرت ما را هم در غنايم شريك فرمود و مانند ديگر مسلمانان براى ما سهامى از غنايم مقرر داشت . ما استدعا كرديم كه ما را در ميمنه سپاه خويش جا دهيد و براى ما شعار « يا مبرور » را تعيين فرماييد كه پذيرفته شد و امروز شعار همهء قبيلهء بزرگ ازد « مبرور » است . طفيل مىگويد : سپس همواره در خدمت پيامبر ( ص ) بودم تا آنكه خداوند مكه را گشود . من گفتم : اى رسول خدا مرا بفرستيد تا بت ذو الكفين را كه بت قبيلهء عمرو بن حممة است آتش بزنم . پيامبر چنين فرمودند . طفيل آتش
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 217
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢١٧