تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
( 1 ) رسول خدا ( ص ) در مكه بودند به مكه آمد ، گروهى از مردان قريش پيش او رفتند و گفتند : اى طفيل تو هنگامى به مكه آمده‌اى كه اين مرد ميان ما ظهور كرده و كار ما را مشكل و وحدت ما را پراكنده و امور ما را نابسامان كرده است . سخن او هم چون جادوست كه ميان مرد و زنش و پدر و مادر و برادرش جدايى مىافكند . ما بر تو و قوم تو هم مىترسيم كه بر شما همان برسد كه بر ما . با او هيچ گفتگو مكن و سخنى از او مشنو . طفيل مىگفته است : چندان اصرار كردند كه تصميم گرفتم هيچ سخنى از او نشنوم و با او سخنى مگويم و چون به مسجد مىرفتم در گوش خود پنبه مىنهادم كه مبادا سخنى از گفتار او بگوشم برسد و چندان شد كه به من پنبه در گوش مىگفتند . روزى پيامبر ( ص ) نزديك كعبه ايستاده بود و نماز مىگزارد . من هم نزديك او بودم و خداوند مقدر فرموده بود كه برخى از سخنان پيامبر ( ص ) را بشنوم . گفتارى بسيار پسنديده شنيدم و به خود گفتم مادرم بر سوگ من بگريد من مردى خردمند و شاعرم و سخن خوب و زشت از من پوشيده نمىماند ، چه چيز مانع من است كه سخن اين مرد را بشنوم كه چه مىگويد . اگر آنچه مىگويد پسنديده باشد از او مىپذيرم و اگر ناپسند بود رهايش مىكنم . من ايستادم تا پيامبر ( ص ) به خانهء خود برگشت . از پى او حركت كردم و چون وارد خانهء خود شد من هم داخل شدم و گفتم : اى محمد قوم تو درباره‌ات به من چنين و چنان گفتند و به خدا سوگند آن قدر مرا بيم دادند كه در گوشهاى خود پنبه نهادم كه سخن تو را نشنوم ، ولى خداوند چنان مقدر فرمود كه سخن تو را شنيدم ، چه سخن خوب و گفتار پسنديده‌اى بود ، اكنون كار خود را بر من عرضه‌دار . پيامبر ( ص ) اسلام را بر او عرضه داشت و براى او قرآن تلاوت فرمود . طفيل گفت : به خدا سوگند سخن از اين بهتر و كارى از اين برتر نشنيده‌ام . طفيل مىگويد ، مسلمان شدم و شهادت حق بر زبان آوردم و گفتم : اى رسول خدا من ميان قوم خود مردى فرمانروايم ، اينك پيش آنان برمىگردم و آنان را به آيين اسلام فرا مىخوانم ، شما دعا كنيد كه خداوند در اين كار ياور من باشد و به آنچه ايشان را به آن فرا مىخوانم مرا يارى دهد . پيامبر عرضه داشت : پروردگارا براى او نشانه‌اى قرار بده . گويد : من به سوى قوم خويش بيرون رفتم و چون به گردنه‌اى رسيدم كه مشرف بر جايگاه قبيلهء خود شدم ، نورى همچون چراغ ميان چشمان من آشكار شد ، عرضه داشتم : پروردگارا اين نشانه را در غير صورت من قرار بده كه بيم آن دارم گمان برند نوعى پيسى است كه در من به سبب ترك آيين ايشان پديد آمده است ، آن پرتو بر سر تازيانه‌ام قرار گرفت و همهء افراد قبيله آن نور را بر سر تازيانه‌ام چون قنديلى
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 216 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد