( 1 ) كرد و گفت : يكى دو خر داريم كه بر آن بارهاى خود را حمل مىكنيم و چند ماده بز داريم كه مىدوشيم و كنيزكى كه با او در مورد آزاديش چيزى نوشتهايم خدمتگزارى ما را بر عهده دارد و علاوه بر جامههاى خود عبايى هم داريم و من بيم آن دارم كه در مورد بيش از اين از من حساب خواسته شود .
محمد بن عمر واقدى از يزيد بن على اسلمى ، از عيسى بن عميله فزارى نقل مىكند كه مىگفته است كسى كه خود ديده بود برايم نقل كرد كه * ابو ذر چون همان چند بز و ميش خود را مىدوشيد ، نخست و پيش از آنكه خود چيزى بياشامد براى همسايگان و ميهمانانش مىفرستاد . شبى او را ديدم كه بزهاى خود را چندان دوشيد كه در پستان آنها چيزى باقى نماند و چون مقدار آن اندك بود با مقدار كمى خرما براى همسايگان و ميهمانانش فرستاد و معذرت خواست و گفت : اگر چيز بهترى مىداشتيم به حضورتان مىآوردم و من نديدم كه در آن شب او چيزى بچشد .
همچنين واقدى از خالد بن حيان نقل مىكند كه مىگفته است * ابو ذر و ابو الدرداء در دمشق زير دو سياه چادر مويين زندگى مىكردند .
همچنين واقدى از موسى بن عبيده ، از عبد الله بن خراش كعبى نقل مىكند كه مىگفته است * در ربذه ابو ذر را در سايبانى مويين ديدم . همسرش هم زنى سياه بود . گفتم : اى ابو ذر چرا زن سياه گرفتهاى . گفت : ازدواج با كسى كه فروتر از من باشد و مرا متواضع سازد خوشتر است از آنكه با كسى ازدواج كنم كه بر من برترى داشته باشد . من همواره امر به معروف و نهى از منكر مىكنم و گفتن سخن حق براى من دوستى باقى نگذارده است .
عفان بن مسلم از همام بن يحيى ، از قتاده ، از ابو قلابه ، از ابو اسماء رحبى نقل مىكند كه مىگفته است * در ربذه به حضور ابو ذر رسيدم . همسرش كه زنى سياه و داراى گوشوارههاى آويخته از بالاى گوش خود و زشت و بد منظر بود حضور داشت بر او نشانى از خلوق يعنى مادهء معطرى كه با آن زنان بر پيشانى خود خال مىنهادند و جامههاى چسبان نبود . ابو ذر گفت : مىبينيد اين زنك سياه به من چه مىگويد ؟ مىگويد ، به عراق بروم و چون آنجا بروم آنان مرا به دنياى خود مىكشانند ، همانا كه خليل من با من عهد فرموده و گفته است فروتر از پل جهنم راهى سخت لغزنده است و اگر بر آن راه بگذريم و در نامهء اعمال ما همان چيزها كه براى ما مقدر شده است باشد ، اميد بيشترى به نجات ماست تا اينكه بر آن بگذريم و همچون خوشههاى درخت خرما گران بار باشيم .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 214
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢١٤