( 1 ) آنچه را از ايشان گرفته بود باز مىداد و اگر خوددارى مىكردند چيزى به آنان پس نمىداد .
ابو ذر بر همين حال بود تا پيامبر ( ص ) به مدينه هجرت فرمود و پس از تمام شدن جنگ بدر و احد به مدينه آمد و همراه پيامبر ( ص ) بود .
محمد بن عمر واقدى از نجيح پدر معشر نقل مىكند كه مىگفته است * ابو ذر در دورهء جاهلى هم خدا را پرستش مىكرد و مىگفت خدايى جز خداى يگانه نيست ، و بتها را پرستش نمىكرد . پس از اينكه به پيامبر وحى و آن حضرت مبعوث شد ، مردى از اهل مكه پيش ابو ذر رفت و گفت : مردى در مكه همين سخن را مىگويد كه تو مىگويى و مىگويد خدايى جز خداى يگانه نيست و گمان مىكند كه پيامبر است . ابو ذر پرسيد از كدام خاندان است ؟ گفت : از قريش است . ابو ذر مقدارى كندر برداشت و همان را توشهء خود قرار داد و به مكه آمد . در مكه ديد كه ابو بكر از مردم با كشمش پذيرايى مىكند . همانجا نشست و همراه ايشان از آن كشمش خورد . فرداى آن روز از مردم پرسيد آيا از كسى از مردم مكه چيز تازهاى ديدهاند ؟ مردى از بنى هاشم گفت : آرى ، مرا پسر عمويى است كه مىگويد خدايى جز خداى يگانه نيست و گمان مىكند كه پيامبر است . ابو ذر گفت : مرا پيش او راهنمايى كن ، و آن مرد او را پيش پيامبر برد ، در آن حال پيامبر ( ص ) روى سكويى خوابيده و بر چهرهء خويش پارچهاى كشيده بود . ابو ذر آن حضرت را بيدار كرد و چون پيامبر بيدار شد ، ابو ذر گفت : بامدادت خوش باد ، و پيامبر در پاسخ فرمود : سلام بر تو باد . ابو ذر گفت :
آنچه از شعر سرودهاى براى من بخوان . پيامبر فرمود : من شعر نمىگويم آنچه براى تو خواهم خواند قرآن است كه من نگفتهام و آن را خداوند فرموده است . ابو ذر گفت : بر من بخوان ، و پيامبر ( ص ) سورهاى از قرآن براى او تلاوت فرموده است . ابو ذر گفت : گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و گواهى مىدهم كه محمد رسول خداوند است . پيامبر از ابو ذر پرسيدند از كدام قبيلهاى ؟ گفت : از بنى غفارم . پيامبر ( ص ) تعجب فرمود ، زيرا قبيلهء غفار راهزن بودند و چشم به ابو ذر دوخته و از او در تعجب بود ، زيرا مىدانست كه آنان چناناند . سپس فرمود : آرى كه خداوند هر كه را بخواهد هدايت مىفرمايد . در همين حال كه ابو ذر در حضور پيامبر ( ص ) بود ، ابو بكر آمد و پيامبر خبر مسلمان شدن ابو ذر را به او دادند .
ابو بكر به ابو ذر گفت : تو ديروز ميهمان من نبودى ؟ گفت : چرا . گفت : اينك هم با من بيا . او با ابو بكر به خانهاش رفت و ابو بكر بر او دو جامهء رنگ كرده داد و ابو ذر چند روزى در مكه ماند . يك روز زنى را ديد كه بر كعبه طواف مىكند و بهترين دعا را مىخواند و مىگويد : به
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 201
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٠١