تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
( 1 ) خانهء خود برد و هيچ يك از ديگرى چيزى نپرسيد . فرداى آن شب ابو ذر همچنان به جستجوى رسول خدا پرداخت و او را نيافت و خوش نداشت كه از كسى چيزى پرسد و همان گوشهء مسجد الحرام برگشت و دراز كشيد . چون پاسى از شب گذشت على ( ع ) از كنارش گذشت و فرمود : مگر وقت آن نرسيده است كه منزل و خانه خود را بشناسى ؟ و او را با خود به خانه برد و همچنان هيچ يك از ديگرى چيزى نپرسيد . صبح روز سوم ابو ذر از على ( ع ) پيمان گرفت كه اگر رازى را كه در جستجوى آن است به او بگويد آشكار نسازد و على ( ع ) چنان تعهد فرمود . ابو ذر گفت : به من خبر رسيده است مردى در مكه بيرون آمده كه مىپندارد پيامبر است . من برادر خود را فرستادم تا خبر او و آنچه را از او مىشنود براى من بياورد ، ولى خبرى كه مرا كفايت كند نياورد . اينك خود آمده‌ام تا او را ببينم . على فرمود : من پيشاپيش حركت مىكنم و تو از پى من بيا اگر چيزى ديدم كه بر تو ترسيدم حالت كسى را به خود مىگيرم كه گويى آب به زمين مىريزد و پيش تو بر مىگردم و اگر كسى را نديدم تو همچنان از پى من بيا و به همان خانه كه من وارد مىشوم ، وارد شو . چنان كردند و او از پى على ( ع ) به همان خانه در آمد و به حضور پيامبر رسيد و خبر خويش را گفت و سخن پيامبر را شنيد و همان دم مسلمان شد و به پيامبر عرضه داشت : به چه كارى مرا فرمان مىدهيد ؟ فرمودند : پيش قوم خود برگرد تا خبر و فرمان من به تو برسد . ابو ذر گفت : سوگند به كسى كه جان من در دست اوست برنمىگردم تا آنكه در مسجد الحرام فرياد برآورم و اسلام خود را آشكار سازم . ابو ذر وارد مسجد شد و با صداى بلند بانگ برداشت كه « اشهد ان لا إله الا الله و اشهد ان محمداً عبده و رسوله » ، مشركان بانگ برداشتند كه اين مرد از دين برگشت ، و چندان او را زدند كه مدهوش در افتاد . عباس بن عبد المطلب آمد و خود را بر ابو ذر افكند و گفت : اى گروه قريش شما كه اين مرد را كشتيد . شما كه بازرگان‌ايد و راه تجارت شما از كنار قبيلهء بنى غفار مىگذرد ، مىخواهيد راه بازرگانى شما قطع شود ؟ آنان دست از ابو ذر برداشتند ، او روز دوم هم به مسجد آمد و همان گونه رفتار كرد و باز او را چندان زدند كه مدهوش در افتاد و عباس همان گونه رفتار كرد . و اين آغاز اسلام ابو ذر بود . محمد بن عمر واقدى از قول كسى ، از اسماعيل بن ابى حكيم ، از سليمان بن يسار نقل مىكند كه مىگفته است * ابو ذر در آغاز اسلام خود به يكى از پسر عموهايش مىگفت : اى پسر كنيزك ، و پيامبر به او فرمودند : هنوز حالت اعرابى و جاهلى تو از ميان نرفته است . محمد بن اسحاق مىگويد * پيامبر ( ص ) ميان ابو ذر غفارى و منذر بن عمرو كه از