تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
( 1 ) كنار من گذشتند ، گفتم : اين اساف و نائله در نظر من چون چوب هستند و من به آنان كنيه و لقبى نمىدهم . آن دو زن شروع به هياهو كردند و گفتند : اى كاش كسى از وابستگان ما اين جا مىبود و بازگشتند . در همين حال پيامبر ( ص ) و ابو بكر كه از كوه صفا پايين مىآمدند به آن دو زن رسيدند و پرسيدند چرا ناراحت هستيد شما را چه مىشود ؟ گفتند : مردى از دين برگشته ميان كعبه و پرده‌هاى آن است . پيامبر پرسيد چه چيزى به شما گفت ؟ گفتند : سخنى گفت كه دهان پر كن است . در اين هنگام پيامبر ( ص ) و همراهش آمدند و به حجر الاسود دست كشيدند و بر كعبه طواف كردند و سپس پيامبر ( ص ) نماز گزارد و چون نمازش تمام شد من به حضورش رسيدم و نخستين كس بودم كه به آيين اسلام بر او سلام دادم . پاسخ فرمود و بر سلام من چنين جواب داد كه بر تو باد رحمت خدا ، و پرسيد از كدام قبيله‌اى ؟ گفتم : از غفار . پيامبر دست خود را بر روى خود نهاد ، من با خود گفتم گويا از اينكه از قبيلهء غفارم ناراحت شد ، دست دراز كردم تا دست پيامبر را در دست بگيرم ، همراهش دست مرا كنار زد كه به حالات او از من داناتر بود و گفت : چند وقت است كه اين جايى ؟ گفتم : حدود سى شبانه روز . گفت : چه كسى به تو خوراك مىداد ؟ گفتم : هيچ خوراكى جز آب زمزم نداشتم و چندان فربه شده‌ام كه چينهاى شكمم بر هم افتاده است و هيچ گونه احساس گرسنگى نكردم . پيامبر ( ص ) فرمودند : آرى ، آب زمزم فرخنده است و همچون خوراك سير كننده است . در اين هنگام ابو بكر گفت : اى رسول خدا به من اجازه فرماى تا امشب او را خوراكى دهم . پيامبر اجازه فرمود و چون پيامبر و ابو بكر حركت كردند من هم همراهشان رفتم . ابو بكر درى را گشود و براى ما كشمش طايف آورد و همان كشمش نخستين خوراكى بود كه من در مكه خوردم ، و مدتى همان جا ماندم و پيامبر ( ص ) را مكرر ملاقات مىكردم . پيامبر فرمودند : من مأمورم به سرزمينى كه داراى نخلستان است بروم و گمان مىكنم آن جا يثرب باشد ، آيا اينك تو پيام مرا به قوم خود مىرسانى شايد كه خداوند براى آنان سودى قرار دهد و به تو هم در قبال اسلام آنان پاداش دهد . من از مكه بيرون آمدم و چون برادر خود انيس را ديدم ، گفت : چه كردى ؟ گفتم : آنچه لازم بود انجام دادم و مسلمان شدم و تصديق كردم . انيس گفت : من هم از آيين تو روىگردان نيستم ، همانان مسلمان شدم و تصديق مىكنم . چون پيش مادر خويش رفتيم گفت : من هم از آيين شما روىگردان نيستم و من هم اسلام آوردم و تصديق كردم . ما سوار شدم و پيش قوم خود برگشتيم و نيمى از ايشان پيش از آنكه پيامبر ( ص ) به مدينه برسند مسلمان شدند و ايماء بن رحضة كه سالار
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 199 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد