( 1 ) جدايى خواهد بود [ 1 ] اسماعيل بن ابراهيم اسدى از ايوب ، از نافع نقل مىكند * چون معاويه به مدينه آمد بر منبر رسول خدا سوگند خورد كه ابن عمر را خواهد كشت ، و چون معاويه به مكه آمد گروهى از مردم از او ديدن كردند . عبد الله بن صفوان هم به ديدن او آمد و گفت : آمدهاى كه عبد الله بن عمر را بكشى . معاويه سه بار گفت : چه كسى اين موضوع را گفته است .
همين راوى از ابن عون ، از نافع نقل مىكند * چون معاويه به مدينه آمد بر منبر پيامبر ( ص ) سوگند خورد كه ابن عمر را خواهد كشت . نافع مىگويد : خويشاوندان شروع به آمدن پيش ما كردند . عبد الله بن صفوان هم آمد و همراه ابن عمر داخل حجرهاى شد . من بر در خانه ايستاده بودم . ابن صفوان به ابن عمر مىگفت : آيا معاويه را به حال خود باقى مىگذارى تا تو را بكشد ؟ به خدا سوگند اگر هيچ كس جز خودم و خانوادهام با من همراهى نكنند در راه حفظ تو با معاويه جنگ خواهم كرد . ابن عمر به او گفت : آيا در حرم خداوند صبر و شكيبايى نكنم . نافع مىگويد : در آن شب دو بار صداى مناجات آهسته ابن عمر را شنيدم و چون معاويه به مكه رسيد مردم به ديدنش رفتند . عبد الله بن صفوان هم به ديدارش رفت و گفت : چه خبر است . براى چه اين جا آمدهاى ، براى كشتن عبد الله بن عمر آمدهاى ؟
معاويه گفت : به خدا سوگند او را نخواهم كشت .
محمد بن عبد الله اسدى از سفيان ، از عبد الله بن دينار نقل مىكند * چون مردم گرد عبد الملك بن مروان جمع شدند و بر حكومت او راضى شدند ، عبد الله بن عمر براى او چنين نوشت : اما بعد من با بندهء خدا عبد الملك كه امير المؤمنين است ، به سخن شنوى و فرمانبردارى بيعت كردم . بر طبق سنت خدا و رسول خدا و به اندازهاى كه ياراى آن را دارم و فرزندان من هم به اين موضوع اقرار دارند .
معاذ بن معاذ عنبرى از ابن عون نقل مىكند كه مىگفته است * شنيدم مردى براى محمد مىگفت كه وصيت عمر بن خطاب پيش ام المؤمنين حفصه بود و چون حفصه درگذشت ، عبد الله بن عمر وصى پدر شد و چون مرگ ابن عمر فرا رسيد آن را به پسرش عبد الله واگذار كرد و پسر ديگر خود سالم را در آن دخالت نداد و مردم او را در اين مورد سرزنش مىكردند . گويد ، عبد الله پسر عبد الله بن عمر و عبد الله پسر عمرو بن عثمان پيش
هامش
[ 1 ] . بديهى است كه چنين مردى از سوى دولتمردان اموى به شدت حمايت مىشده است - م .