( 1 ) حجاج بن يوسف ثقفى رفتند . حجاج گفت : تصميم داشتم گردن عبد الله بن عمر را بزنم .
عبد الله پسر ابن عمر گفت : همانا به خدا سوگند اگر اين كار را كرده بودى خداوند تو را واژگونه در آتش جهنم مىآويخت و سرت ميان آتش قرار مىگرفت . حجاج مدتى سر خود را پايين انداخت . راوى اين روايت مىگويد من با خود گفتم هم اكنون دستور كشتن عبد الله را صادر خواهد كرد ، ولى حجاج سر برداشت و گفت : كدام خاندان قريش از همه گرامىتر است و سخن را تغيير داد .
مسلم بن ابراهيم از اسود بن شيبان ، از خالد بن سمير نقل مىكند كه مىگفته است * حجاج فاسق بر منبر خليفه مىخواند ضمن سخن گفت : ابن زبير كتاب خدا را تحريف كرد . ابن عمر سه بار گفت : دروغ مىگويى او ياراى چنين كارى نداشت ، تو هم اگر با او بودى نمىتوانستى چنين كارى كنى . حجاج به ابن عمر گفت : ساكت باش كه تو پيرى خرف شدهاى و عقلت از ميان رفته است و ممكن است به زودى چنين پيرى را بگيرند و گردنش را بزنند و لاشهاش را در حالى بيضههايش ورم كرده باشد كودكان اطراف بقيع به اين سو و آن سو كشند .
اسماعيل بن ابراهيم اسدى از ايوب ، از نافع نقل مىكند كه * ابن عمر وصيتى نكرده است .
از هر بن سعد سمان از ابن عون ، از نافع نقل مىكند * چون بيمارى ابن عمر سنگين شد گفتند : وصيت كن ، گفت : چه وصيتى كنم ، در زمان زندگى خويش كارهايى انجام دادهام كه خدا به آن داناتر است ، اكنون هم در مورد باقى ماندهء خودم كسى را سزاوارتر از همين بازماندگان خويش نمىدانم و هيچ كس را با آنان شريك نمىسازم .
عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از ايوب ، از نافع نقل مىكند * ابن عمر بيمار شد به او گفتند : وصيت كن ، گفت : خدا داناتر است كه نسبت به اموال خودم چه كردهام ، اما در مورد زمين و مزارع خود دوست نمىدارم كه كسى را با فرزندان خود در آن شريك كنم .
ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس از سليمان بن بلال ، از عبد الرحمان بن عبد الله بن ابى عتيق ، از نافع نقل مىكند * ابن عمر همواره مىگفت : پروردگارا مرگ مرا در مكه قرار مده .
يزيد بن هارون و فضل بن دكين هر دو از فضيل بن مرزوق ، از عطيه عوفى نقل مىكنند كه مىگفته است * از يكى از بردگان آزاد كردهء ابن عمر دربارهء سبب مرگ ابن عمر پرسيدم . گفت : مردى از شاميان پيكان نيزهاش را به پاى او زد ، حجاج به عيادتش آمد و گفت : اگر بدانم چه كسى سر نيزهاش به پاى تو خورده است ، گردنش را مىزنم . عبد الله بن
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 166
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٦٦