( 1 ) عمر گفت : اين تو بودى كه به من سر نيزه زدى . حجاج گفت : چگونه ؟ گفت : همان روزى كه اسلحه وارد حرم خدا كردى .
يزيد بن هارون از عوام بن حوشب ، از عياش عامرى ، از سعيد بن جبير نقل مىكند * چون ابن عمر در مكه پايش زخمى شد و به زمين افتاد ، بيم آن داشت كه شدت درد او را از انجام دادن بقيهء اعمال باز دارد . به ابن ام الدهماء گفت : به من كمك كن تا بقيهء مناسك خويش را انجام دهم ، و چون دردمندى او سخت شد ، و خبر به حجاج رسيد ، براى ديدار و عيادت آمد و مىگفت : اگر بدانم نيزهء چه كسى به تو خورده است ، چنين و چنان مىكنم و چون چند بار اين سخن را تكرار كرد ، عبد الله بن عمر گفت : تو بودى كه موجب اين كار شدى ، در روزى كه نبايد اسلحه حمل كرد اسلحه حمل كردى . چون حجاج بيرون رفت ، ابن عمر گفت : بر هيچ چيز دنيا كه از دست مىدهم جز سه چيز متأسف نيستم ، تشنگى روزهء روزهاى بسيار گرم و سختى عبادت شبانه و اينكه با اين گروه سركش كه بر ما وارد شدهاند پيكار نكردم .
وهب بن جرير بن حازم از قول پدرش نقل مىكند كه مىگفته است از ابو بكر بن عبد الله بن عوذ الله كه پير مردى از بنى مخزوم بود شنيدم كه * چون پاى ابن عمر زخمى شد ، حجاج به عيادتش آمد و سلام داد و ابن عمر در بستر بود ، پاسخ سلامش را داد . حجاج گفت : اى ابو عبد الرحمان آيا مىدانى چه كسى پاى تو را مجروح كرد ؟ گفت : نه . گفت : به خدا سوگند اگر بدانم چه كسى چنين كرده است ، او را مىكشم . ابن عمر سر خويش را به زير افكند و سكوت كرد و نه سخنى گفت و و نه به حجاج نگريست . حجاج كه چنين ديد با حال خشم برخاست و شتابان بيرون رفت و چون به صحن خانه رسيد به كسانى كه پشت پسرش بودند نگريست و گفت : اين مرد چنين مىپندارد كه ما بايد به همان عهد نخستين پايدار باشيم .
فضل بن دكين از اسحاق بن سعيد ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * من پيش ابن عمر بودم كه پايش زخمى شده بود و حجاج به عيادتش آمد و گفت : حال شما چگونه است ، همانا اگر بدانيم چه كسى تو را زخمى كرده است او را عقوبت مىكنيم . آيا تو خود مىدانى چه كسى چنين كرده است ؟ گفت : آن كسى مرا زخمى كرد كه فرمان داد داخل حرم سلاح بياورند و حال آنكه حمل اسلحه در حرم جايز و حلال نيست .
فضل بن دكين از اشرس بن عبيد نقل مىكند كه مىگفته است * از سالم پسر عبد الله بن عمر پرسيدم كه زخم پدرش چگونه بوده است . گفت : من به پدرم گفتم : اين خونى كه بر
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 167
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٦٧