( 1 ) * عبد الله بن عمر كنيزكى داشت و چون بر او بسيار شيفته شد و از او بسيار خوشش آمد آزادش كرد و به عقد ازدواج يكى از بردگان آزاد كردهء خود در آورد . محمد بن يزيد مىگويد : برخى از مردم مىگفتند ، آن برده آزاد كردهء ابن عمر ، نافع بوده است . آن كنيز پسرى زاييد ، نافع مىگفته است ابن عمر آن پسر را به آغوش مىگرفت و مىبوسيد و مىگفت : بوى همان كنيزكى را كه آزاد كرده بود مىدهد .
همين راوى از همين راويان نقل مىكند * ابن عمر هر گاه از بردگان خويش چيزى مىديد كه خوشش مىآمد آنان را آزاد مىكرد . بردگانش اين موضوع را فهميده بودند . نافع مىگويد : برخى از بردگانش را مىديدم كه چه بسا دامن به كمر زده و ملازم مسجد شده است و همين كه ابن عمر او را در اين حال خوب مىديد آزادش مىكرد . ياران ابن عمر مىگفتند :
اى ابو عبد الرحمان آنان با تو خدعه و مكر مىكنند ، مىگفت : هر كس در راه خدا و با خدا ما را فريب دهد فريب مىخوريم .
و باز همين راوى از همين راويان روايت مىكند كه نافع مىگفته است * با عبد الله بن عمر وارد كعبه شدم او به سجده افتاد و شنيدم در سجده مىگفت : خدايا تو مىدانى كه اگر بيم از تو نبود در فرماندهى و براى حكومت اين جهانى براى قوم خود يعنى قريش ايجاد زحمت مىكرديم .
و همين راوى با همين راويان از نافع روايت مىكند كه مىگفته است * ضمن طواف بر گرد كعبه عروة بن زبير به عبد الله بن عمر رسيد و از دختر ابن عمر خواستگارى كرد و او در آن حال هيچ پاسخ نداد . عروه گفت : خيال نمىكنم با اين موضوع موافق باشد ولى ناچار دوباره اين كار را انجام مىدهم . نافع مىگويد : ما پيش از عروه به مدينه رسيديم و او پس از ما به مدينه آمد و چون پيش ابن عمر آمد و سلام داد . ابن عمر به او گفت : در آن هنگام كه در طواف به من رسيدى و دربارهء دخترم سخن گفتى چون خدا را برابر خود مىديدم مانع از آن بود كه دربارهاش به تو پاسخ بدهم ، اكنون عقيدهات چيست آيا هنوز هم به آن نيازمندى ؟ عروه گفت : هيچ گاه چون اكنون خواهان اين موضوع نبودهام . نافع مىگويد ، ابن عمر به من گفت : دو برادر تنى آن دختر را حاضر كن ، عروه به من گفت : هر كس از پسران زبير را هم كه ديدى از سوى من دعوت كن . ابن عمر گفت : ما را به آنان نيازى نيست . عروه گفت : پس فلان آزاد كردهء ما را دعوت كن . ابن عمر گفت : او كه به تو دور تر از آنان است ، و همين كه برادران آن دختر آمدند ، ابن عمر نخست ستايش خدا را بر زبان آورد و سپس
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٥٠