تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
( 1 ) كثير بن هشام از فرات بن سلمان ، از ميمون و عبد الله بن جعفر رقى ، از ابو المليح ، از ميمون نقل مىكنند كه مىگفته است * از نافع پرسيدم آيا ابن عمر ميهمانى همگانى داد ؟ گفت : اين كار را فقط يك بار انجام داد و آن وقتى بود كه پاى يكى از ناقه‌هايش شكست و آن را كشت و به من گفت : مردم مدينه را دعوت كن به خانهء من بيايند . گفتم : سبحان الله به چه چيزى مىخواهى دعوت كنى و حال آنكه نان ندارى ؟ گفت : از خداوند آمرزش مىخواهم ، خواهى گفت اين گوشت و آبگوشت پخته است هر كس بخواهد مىخورد و هر كس نخواهد نمىخورد . عبد الله بن جعفر از ابو المليح ، از ميمون بن مهران نقل مىكند كه مىگفته است * به خانهء ابن عمر رفتم و تمام اثاث خانه‌اش از فرش و لحاف و تشك و ديگر چيزها را تقويم كردم به صد درم نمىرسيد . يك بار ديگر هم رفتم و تقويم كردم معادل قيمت اين طيلسان من نبود . ابو المليح مىگويد : پس از مرگ ميمون طيلسان او را در باقى ميراث او به صد درم فروختيم . معمولًا آن طيلسانها كردى بود و يك مرد سى سال آن را مىپوشيد و بعد هم آن را پشت و رو مىكردند . عبد الله بن جعفر از ابو المليح ، از ميمون بن مهران ، از نافع نقل مىكند كه مىگفته است * ابن عمر معمولًا هر شب افراد خانوادهء خود را كنار ديگچهء خود جمع مىكرد و چه بسا كه در آن ميان صداى مسكينى را مىشنيد و بر مىخاست و سهميهء خود را از نان و گوشت بر مىداشت و به فقير مىداد و بر مىگشت و آنچه در ديگچه بود تمام شده بود و اگر تو كه مخاطب منى چيزى در آن ديگ ديدى ابن عمر هم مىديد و با همين حال فردايش را روزه مىگرفت . عبد الله بن جعفر از ابو المليح از حبيب بن ابى مرزوق نقل مىكند * ابن عمر آرزوى خوردن ماهى داشت . همسرش صفيه يك ماهى فراهم آورد و آن را بسيار خوب پخت و پيش ابن عمر آورد . در همين حال ابن عمر صداى مسكينى را بر در خانه شنيد . گفت : اين ماهى را به او بدهيد . صفيه گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم خود را از آن باز مدار و چيزى از آن بخور . گفت : همين ماهى را به او بدهيد . صفيه گفت : ما او را راضى مىكنيم . گفت : خود دانيد . به مسكين گفتند : ابن عمر مدتى است در آرزوى خوردن ماهى است . گفت : به خدا سوگند كه من هم اشتهاى آن را دارم چانه زدند و سرانجام يك دينار به او دادند . صفيه به ابن عمر گفت : او را راضى كردم . ابن عمر خودش از آن فقير پرسيد كه آيا اينها تو را
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 148 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد