تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
( 1 ) اولاد كرد كه نه فروخته و نه به كسى بخشيده شود و هر كس از فرزندان و اعقابش كه در آن خانه سكونت مىكرد از آن بيرون كرده نمىشد . خود ابن عمر هم پس از آن وقف در همان خانه مىنشست . همين راوى با همين سلسله راويان نقل مىكند * ابن عمر از كنار يهوديان گذشت و بر آنان سلام كرد . گفتند : اينان يهودى هستند ، گفت : شما سلام مرا پاسخ دهيد و به خودم برگردانيد . و باز همين راوى از قول همين راويان نقل مىكند * اگر در مجالس كسى براى ابن عمر برمىخاست و جا خالى مىكرد ، آن جا نمىنشست . و همين راوى از قول همين راويان نقل مىكند كه * ابن عمر خيار و كدو و خربزه و نظاير آن را خوش نمىداشت و كثيف مىشمرد ، زيرا به آن كودكى مىدادند كه مدفوع انسان و حيوان بود . وليد بن مسلم از سعيد بن عبد العزيز ، از سليمان بن موسى ، از نافع وابستهء ابن عمر نقل مىكرد كه مىگفته است * ابن عمر صداى نىلبك چوپانى را شنيد . انگشت بر گوشهاى خود نهاد و شتابان از آن راه كناره گرفت و مىپرسيد نافع صدا را مىشنوى ؟ و مىگفتم آرى و همچنان به راه خود ادامه داد تا من گفتم : ديگر نمىشنوم . آن گاه انگشت از گوش خود برداشت و به راه برگشت و گفت : خودم ديدم كه پيامبر ( ص ) بانگ نىلبك چوپانى را شنيد و همين گونه رفتار فرمود . زيد بن يحيى بن عبيد دمشقى از ابو معيد حفص بن غيلان ، از سليمان بن موسى ، از نافع ، از ابن عمر نقل مىكند كه مىگفته است * چون زيد در جنگ يمامه كشته شد ، عمر بن خطاب اموال او را به ايشان داده است . نافع مىگويد : عبد الله بن عمر از آن مال وام مىداد و گاه براى خود از آن محل وام مىگرفت و در سفرها و جهادى كه مىرفت با آن مال براى آنان بازرگانى مىكرد . محمد بن عمر واقدى از معاوية بن ابى مزرد نقل مىكند كه مىگفته است * خودم ابن عمر را مىديدم كه هر روز شنبه صبح زود پياده و پاى برهنه در حالى كه كفشهايش را در دست داشت به مسجد قباء مىرفت . ميان راه چون از كنار خانهء عمرو بن ثابت عتوارى كه از خانواده‌هاى كنانة بودند مىگذشت ، مىگفت : اى عمرو زود بيا و چاشتى بياور و در همان حال كه هر دو پياده مىرفتند چاشتى مىخوردند .