( 1 ) عمر را خواست و پرسيد چه چيزى تو را به انجام دادن اين كار واداشت ؟ گفت : ما اين جا براى نماز گزاردن مىآييم ، هر گاه وقت نماز فرا مىرسد نماز را به موقع بگزار سپس هر چه مىخواهى پريشان گويى كن .
عبد الله بن عمر و ابو معمر منقرى از على بن علاء خزاعى ، از ابو عبد الملك آزاد كردهء ام مسكين دختر عاصم بن عمر نقل مىكردند كه مىگفته است * خودم ابن عمر را ديدم كه از خانه بيرون آمد و شروع به سلام دادن كرد و از كنار مردى زندگى عبور كرد و گفت : سلام بر تو اى مرد سياه . گويد : در اين هنگام كنيزكى آراسته شروع به نگاه كردن به ابن عمر كرد .
ابن عمر به كنيزك گفت : به پير مردى سالخورده كه او را لرزش اعضا فرو گرفته و لذت خوردن و بهرهورى جنسى را از دست داده است چرا مىنگرى ؟
يحيى بن عباد از يعقوب بن عبد الله ، از جعفر بن ابى مغيره ، از سعيد بن جبير ، از عبد الله بن عمر نقل مىكند * ابن عمر ميل به خوردن انگور پيدا كرد و به افراد خانوادهء خود گفت :
براى من انگور بخريد . خوشهاى انگور برايش خريدند و به هنگام افطار پيش او آوردند . در اين هنگام سائلى بر در خانه آمد و چيزى خواست . ابن عمر به كنيزك خود گفت : اين خوشهء انگور را به اين سائل بده . كنيزك گفت : سبحان الله اين چيزى است كه خودت ميل خوردن آن را داشتى ما به سائل چيزى بهتر از اين خوشهء انگور مىدهيم . ابن عمر گفت : اى كنيز همين خوشه را به او بده و او خوشهء انگور را به سائل داد .
همين راوى با همين اسناد نقل مىكند * ابن عمر يكى از بردگان خويش را به مادرش بخشيد و در بازار از كنار ميش پر شيرى كه آن را مىفروختند گذشت و به غلام گفت : اين را به حساب تو مىخرم و خريد . ابن عمر خوش مىداشت با شير افطار كند ، از شير همان ميش ظرفى آوردند و به هنگام افطار پيش او گذاشتند . ابن عمر گفت : اين شير آن گوسپند است و گوسپند از حساب آن غلام خريده شده است و آن غلام و درآمد او صدقه در راه مادرش است برداريد كه مرا نيازى به اين شير نيست .
يحيى بن عباد از حماد بن سلمه ، از سماك بن حرب نقل مىكند كه مىگفته است * براى ابن عمر در سبويى از سفال آب آوردند از آن وضو گرفت ، و خيال مىكنم خوش نمىداشت كه آب بر دستش بريزند .
يحيى بن عباد از فليح بن سليمان ، از نافع نقل مىكند كه مىگفته است * روز جمعهاى دو جامه را براى ابن عمر بخور بوى خوش دادم . براى نماز جمعهء همان روز پوشيد و دستور
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 143
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٤٣