تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
( 1 ) سر خود را تراشيد و سپس به سلمانى گفت موهاى گردنش را هم بتراشد . مردم جمع شدند و به او مىنگريستند . ابن عمر گفت : اى مردم اين كار سنت و مستحب نيست ، ولى من رفتن به حمام را ترك كرده‌ام ، زيرا از كارهاى ظريف و غير ضرورى زندگى است . فضل بن دكين از حاتم بن اسماعيل ، از عيسى بن ابى عيسى ، از مادرش نقل مىكند كه مىگفته است * ابن عمر از من آب خواست ، در قدحى بلور برايش آب آوردم از آشاميدن آن خوددارى كرد ، در كاسه‌اى معمول كه از چوب خرما بود ، برايش آب آوردم آشاميد . همچنين براى وضوى خود آب خواست ، آفتابه و لگن آوردم از وضو گرفتن خوددارى كرد ، كوزهء آبى آوردم وضو گرفت . فضل بن دكين از حفص بن غياث ، از قول پير مردى نقل مىكرد * شاعرى پيش ابن عمر آمد ، و ابن عمر دو درم به او داد . و چون به او گفتند كه چرا چنين كردى ؟ گفت : خواستم به اين وسيله آبروى خويش را حفظ كنم . فضل بن دكين از ابو معشر ، از سعيد مقبرى نقل مىكند * ابن عمر مىگفته است : كارى ندارم ولى به بازار مىروم كه به مردم سلام دهم و مردم به من سلام دهند . ابو الوليد هشام طيالسى از شريك ، از محمد بن قيس نقل مىكند كه مىگفته است * ابن عمر را ديدم در حالى كه نشسته بود يك پاى خود را روى پاى ديگر نهاده است . هشام پدر وليد طيالسى از ابو عوانه ، از ابو بشر ، از نافع نقل مىكند * در جنگ نهاوند ابن عمر گرفتار آماس شد . چند دانه سير را به نخى مىكشيد و آن را ميان شورباى خود مىنهاد و مىپخت و همين كه شوربا مزه سير مىگرفت حبه‌هاى آن را با نخ مىكشيد و دور مىانداخت و سپس شورباى خود را مىنوشيد . مسلم بن ابراهيم از بشر بن كثير اسدى ، از نافع نقل مىكند * ابن عمر هر گاه از سفر مىآمد نخست كنار مرقد پيامبر ( ص ) و گور ابو بكر و عمر مىرفت و مىگفت : سلام بر تو اى رسول خدا ، سلام بر تو اى ابا بكر ، سلام بر تو پدر جان . عبد الرحمان بن مقاتل قشيرى از عبد الله بن عمر عمرى ، از نافع نقل مىكند * ابن عمر هر گاه از سفر مىآمد نخست به مسجد و سپس كنار مرقد پيامبر مىآمد و به رسول خدا سلام مىداد . مسلم بن ابراهيم از هشام دستوايى ، از قاسم بن ابى بزّه ، از عبد الله بن عطاء نقل مىكند كه مىگفته است * ابن عمر از كنار هيچ كس نمىگذشت مگر آنكه بر او سلام مىكرد . روزى