( 1 ) عمرو بن عاصم كلابى از همام بن يحيى ، از نافع نقل مىكند كه مىگفته است * ابن عمر فقط يك بار نوره كشيد . آن هم به من و يكى از بردگانش دستور داد چنان كرديم .
خالد بن مخلد از عبد الله بن عمر ، از نافع نقل مىكند كه * ابن عمر براى نوره كشيدن به حمام نمىرفت ، ولى در خانهاش نوره مىكشيد .
محمد بن عمر بن ربيعة كلابى از عبد الله بن سعيد بن ابى هند ، از نافع نقل مىكند كه مىگفته است * صاحب حمام ابن عمر را طلايه مىكشيد و چون به حدود عانه مىرسيد ، شخصا و به دست خويش عهده دار مىشد .
حجاج بن نصير از سالم بن عبد الله عتكى ، از بكر بن عبد الله نقل مىكند كه مىگفته است * همراه ابن عمر به حمام رفتم او لنگى بست من هم لنگى بستم . گويد : من جلو رفتم و او از پى من مىآمد . در دوم حمام را گشودم و داخل شدم . او هم از پى من داخل شد ، و چون در سوم را گشودم ، ابن عمر برخى از مردان را برهنهء مادرزاد ديد . دست بر ديدگانش نهاد و گفت : سبحان الله اين گناه زشت و بزرگى در اسلام است و به سرعت برگشت و جامههايش را پوشيد و رفت . گويد : صاحب حمام مردم را بيرون كرد و حمام را شست و پيام فرستاد كه اى ابا عبد الرحمان در حمام كسى نيست . ابن عمر آمد من هم همراهش بودم .
همچنان من جلو رفتم و او هم از پى من آمد چون به گرمخانهء دوم رفتم ، او هم از پى آمد .
سپس به گرمخانهء سوم رفتم او هم از پى من آمد و چون دست به آب زد آن را بسيار گرم ديد گفت : حمام چه خانه و جايگاه بدى است كه حيا و آزرم از آن رخت بربسته است و چه خانهء خوبى است كه هر كس بخواهد پند بگيرد ، پند مىگيرد .
عارم بن فضل از حماد بن سلمه ، از محمد بن اسحاق ، از دينار پدر كثير نقل مىكند * ابن عمر بيمار شد . براى او حمام توصيه كردند . او با لنگ وارد حمام شد . ناگاه چشم او به عورت مردان افتاد پشت كرد و گفت : مرا بيرون ببريد .
يعقوب بن اسحاق حضرمى از سكين بن عبد العزيز عبدى ، از قول پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * پيش عبد الله بن عمر رفتم و كنيزى مشغول تراشيدن موهاى بدنش بود و ابن عمر گفت : نوره پوست را نازك مىكند .
فضل بن دكين از مندل ، از ابو سنان ، از زيد بن عبد الله شيبانى نقل مىكند كه مىگفته است * ابن عمر را ديدم كه چون براى نماز مىرفت ، چنان آرام حركت مىكرد كه اگر مورچهاى پا به پاى او حركت مىكرد ، مىگفتم از او پيشى نخواهد گرفت .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 137
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٣٧