( 1 ) مسلم بن ابراهيم از اسود بن شيبان ، از خالد بن سمير نقل مىكند * به ابن عمر گفتند :
چه خوب است عهدهدار كار مسلمانان شوى كه همهء مردم به حكومت تو راضى شدهاند . به آنان گفت : اگر مردى در مشرق مخالفت كند نظر شما چيست ؟ گفتند : اگر يك مرد مخالفت كند كشته مىشود و كشته شدن يك تن براى صلاح امت چيزى نيست . گفت : به خدا سوگند دوست نمىدارم اگر همهء امت محمد ( ص ) چوبهء نيزهاى را به دست گيرند و من بن آن را و مردى از مسلمانان كشته شود و همهء دنيا و آنچه در آن است از من باشد .
عفان بن مسلم از وهيب ، از ايوب ، از ابو العاليه براء نقل مىكند كه مىگفته است * بدون آنكه ابن عمر متوجه باشد ، پشت سرش حركت مىكردم . او با خود مىگفت :
شمشيرهايشان را بر دوش نهاده و يك ديگر را مىكشند و مىگويند اى عبد الله بن عمر بيا بيعت كن .
عفان بن مسلم از ابو عوانه ، از مغيره ، از قطن نقل مىكند * مردى پيش ابن عمر آمد و گفت : هيچ كس براى امت محمد از تو بدتر نبوده است . گفت : چرا ؟ به خدا سوگند خونشان را نريختم و جماعت آنان را پراكنده نساختم و اتحاد آنان را نشكستم . گفت : اگر تو مىخواستى حتى دو تن هم در مورد تو مخالفت نمىكردند . گفت : دوست نداشتم حكومت را به دست آورم يكى بگويد آرى و ديگرى بگويد نه .
معن بن عيسى از مالك بن انس ، از نافع ، از ابن عمر نقل مىكند * هر گاه به نماز جمعه مىرفته است ، بر سر و چشم خود روغن مىزده و عطر به كار مىبرده است مگر آنكه محرم بوده و استعمال آن حرام بوده است .
معن بن عيسى از ابو ذئب ، از ابن شهاب نقل مىكند * ابن عمر در عيدها بوى خوش و عطر به كار مىبرد .
معن بن عيسى از مالك بن انس ، از ربيعة بن عبد الرحمان نقل مىكرد * مقررى ابن عمر از بيت المال سه هزار درم بود .
فضل بن دكين از سعيد بن عبيد ، از بشير بن يسار نقل مىكند * هيچ كس در سلام دادن نمىتوانست به عبد الله بن عمر پيشى بگيرد .
فضل بن دكين از عمرى ، از نافع ، از ابن عمر نقل مىكند * به بردگان و غلامانش مىگفت : هر گاه براى من نامه مىنويسيد نخست نام خود را بنويسيد و خودش هم هر گاه نامه مىنوشت نخست نام خود را مىنوشت .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 135
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٣٥