تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
( 1 ) بود ؟ گفت : دو چيز سياه خرما و آب . ضمنا همسايگانى از انصار داشتيم كه دامهاى شيرده داشتند و مقدارى شير براى ما مىفرستادند ، خداوند به ايشان جزاى خير دهاد . مالك بن اسماعيل و محمد بن طلحة بن مصرّف از ابو حمزه ، از ابراهيم ، از اسود ، از عايشه نقل مىكنند كه مىگفت * خاندان پيامبر ( ص ) هيچ گاه سه وعده پياپى از نان گندم سير نشدند و هيچ گاه تا هنگام مرگ از سفرهء آن حضرت قطعه نانى زياد نيامد . مالك بن اسماعيل و زهير بن معاويه از ابو اسحاق ، از عبد الرحمن بن يزيد ، از اسود ، از عايشه نقل مىكنند كه مىگفت * خاندان پيامبر ( ص ) هيچ گاه دو روز پياپى تا چه رسد به چند روز ، حتى از نان جوين سير نشدند . فضل بن دكين و مطيع از كردوس تغلبى ، از عايشه نقل مىكردند كه مىگفته است * تا هنگام رحلت پيامبر ( ص ) هيچ گاه خانواده‌اش سه روز پياپى از نان گندم سير نشدند . روح بن عبادة و حماد بن سلمه و كس ديگرى غير از او ، از هشام بن عروة ، از پدرش ، از عايشه ، همچنين عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از هشام بن عروة از عايشه نقل مىكنند كه مىگفته است * به خدا سوگند گاهى يك ماه مىگذشت و ما نمىتوانستيم حتى نان بپزيم . هشام مىگويد ، گفتم : پس رسول خدا ( ص ) چه چيزى تناول مىفرمود ؟ گفت : همسايگانى از انصار داشتيم كه خداوند پاداش نيكو دهادشان ، آنها مقدارى شير داشتند و اندكى از آن را به پيامبر هديه مىدادند . محمد بن اسماعيل بن ابو فديك و محمد بن عمر واقدى از ابن ابو ذئب ، از مسلم بن جندب ، از نوفل بن اياس هذلى نقل مىكردند كه مىگفته است * عبد الرحمن بن عوف همنشين ما بود و دوست خوبى بود ، روزى ما را با خود برد و چون به خانه‌اش وارد شديم ، او نخست غسل كرد و با ما نشست كاسه‌يى آوردند كه در آن نان و گوشت بود و چون كاسه را پيش ما نهادند ، عبد الرحمن گريست . گفتم : اى ابو محمد چرا گريه مىكنى ؟ گفت : پيامبر ( ص ) از جهان رخت بربست و حال آنكه هيچ گاه خود و خاندانش از نان جوين هم سير نمىشدند و فكر نمىكنم عمرى كه باقى مانده است براى اين گونه خوراكيها باشد بلكه بايد صرف چيزى شود كه براى ما بهتر است . سعيد بن منصور و عبد الحميد بن سليمان از ابو حازم ، از ابو هريره نقل مىكردند كه مىگفته است * رسول خدا ( ص ) تا هنگام مرگ هيچ گاه حتى از قطعه نان خشكى سير نمىشد و شما دنيا را اين چنين گرفته‌ايد و ابو هريره انگشتك مىزد - ظاهرا ، بشكن زدن و
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 384 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد