( 1 ) نمىخورم .
اسحاق بن عيسى از حمّاد بن سلمة از ابو المهزّم نقل مىكند كه مىگفته است از ابو هريره شنيدم * براى پيامبر ( ص ) در كاسهيى هفت سوسمار بريان كه روى آن روغن هم ريخته بودند آوردند ، فرمود : بخوريد و خود تناول نفرمود . حاضران گفتند : اى رسول خدا آيا ما بخوريم و شما نخوريد ؟ فرمود : آرى من خوش نمىدارم .
اسحاق بن عيسى از حمّاد بن سلمه ، از بشر بن حرب ، از ابو سعيد خدرى نقل مىكند * سوسمارى براى پيامبر ( ص ) آوردند ، فرمود : آن را به پشت برگردانيد و چنان كردند ، سپس فرمود : به شكمش برگردانيد چنان كردند ، فرمود : گروهى از بنى اسرائيل كه خداوند بر آنان خشم گرفت سرگردان و مسخ شدند ، احتمالا اين از همانهاست .
اسماعيل بن ابراهيم اسدى از على بن زيد ، از عمران بن ابو حرمله ، از ابن عباس نقل مىكند كه مىگفت * همراه خالد بن وليد در خدمت رسول خدا به خانهء ميمونه دختر حارث رفتيم . گفت : آيا از غذايى كه ام عقيق براى ما هديه آورده است برايتان بياورم .
پيامبر ( ص ) فرمود : آرى . او دو سوسمار بريان آورد . پيامبر ( ص ) آب دهان خود را بيرون انداخت . خالد بن وليد گفت : گويا اين غذا را خوش نمىداريد ؟ فرمود : آرى . ميمونه گفت :
آيا از آشاميدنى كه همو هديه آورده است برايتان بياورم ؟ فرمود : آرى . ميمونه ظرف شيرى آورد و رسول خدا ( ص ) از آن نوشيد . من سمت راست و خالد سمت چپ پيامبر بوديم .
پيامبر ( ص ) به من فرمود : بقيهء آن را بياشام كه براى تو است و اگر هم مىخواهى به خالد بده .
گفتم : مىدانيد كه در مورد نيمخوردهء شما هيچ كس را جز خودم ترجيح نمىدهم - به كس ديگرى نمىدهم . پيامبر ( ص ) فرمود : خداوند به هر كس خوراكى عنايت مىكند وظيفه شخص است بگويد خدايا براى ما در اين غذا بركت بده و بهتر از آن روزى ما گردان و خداوند هر گاه آشاميدن شير را بهره كسى فرمايد بايد آن شخص بگويد خدايا براى ما مبارك گردان و از همين بيشتر روزى فرماى زيرا هيچ چيز غير از شير نيست كه هم خوراك است و هم نوشابه .
هاشم بن قاسم از قول شعبه ، از جعفر بن اياس نقل مىكرد كه مىگفته است سعيد بن جبير از قول ابن عباس نقل مىكرد * خالهاش ام حفيد به پيامبر ( ص ) مقدارى روغن و كشك و چند سوسمار بريان هديه كرد . پيامبر ( ص ) از روغن و كشك خورد ، و سوسمارها را رها كرد و نخورد ولى بر سر سفرهء رسول خدا سوسمار خورده مىشد كه اگر خوردن آن
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 379
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٧٩