تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
( 1 ) هشام بن محمد از سعيد بن حجر پسران عبد الجبار بن وائل بن حجر خضرمى ، از علقمة بن وائل نقل مىكند كه مىگفته است * وائل بن حجر بن سعد خضرمى به حضور پيامبر ( ص ) آمد ، آن حضرت براى او دعا كرد و به چهره‌اش دست كشيد و او را امير قومش قرار داد و براى مردم سخنرانى فرمود و ضمن آن چنين بيان داشت كه اى مردم اين وائل بن حجر است كه از حضرموت پيش شما آمده است و با كمال ميل به اسلام گرويده است . اين جملات را پيامبر ( ص ) با صداى بلند اعلام كرد و سپس به معاويه فرمود او را با خود ببر و در منطقهء حرّه در منزلى منزل بده . معاويه مىگويد ، او را با خود بردم ، پاهاى من از گرماى زمين مىسوخت ، گفتم : مرا پشت سر خود سوار كن ، گفت : تو از آن طبقه نيستى كه پشت سر پادشاهان سوار شوى . گفتم : كفشهايت را بده تا بپوشم ، گفت : نبايد به اهل يمن خبر برسد كه مردم فرومايه پاى در كفش پادشاه كرده‌اند ولى اگر بخواهى ناقهء خود را آهسته‌تر مىرانم و تو در سايهء آن حركت كن . معاويه مىگويد : به حضور پيامبر ( ص ) برگشتم و اين گفتار او را گزارش دادم . فرمود : هنوز در او مايه‌يى از مايه‌هاى جاهلى وجود دارد . گويد ، چون وائل خواست برگردد پيامبر ( ص ) براى او فرمانى صادر فرمود .

نمايندگان ازد عمان

على بن محمد قرشى گويد * مردم عمان [ 1 ] مسلمان شدند و پيامبر ( ص ) علاء بن حضرمى را پيش ايشان فرستاد تا شرايع اسلامى را به آنان بياموزد و زكات اموال ايشان را بگيرد ، نمايندگان ايشان كه اسد بن يبرح طاحى هم همراهشان بود پيش پيامبر آمدند و پس از ديدار با آن حضرت تقاضا كردند مردى را همراهشان بفرستد كه امور دينى ايشان را مراقبت كند . مدرك بن خوط كه معروف به مخربة عبدى است گفت : اى رسول خدا مرا همراه ايشان بفرست كه ايشان را بر من منتى است ، در جنگ جنوب [ 2 ] مرا اسير كردند و بدون دريافت
هامش
[ 1 ] . عمان ، نام ساحل شرقى شبه جزيرهء عربستان كه كنارهء اقيانوس هند ، درياى عمان و خليج فارس است ، عمان موطن قبيلهء بزرگ ازد و مركز اصلى ظهور دولت يعربىهاست كه پرتغالىها را در فاصلهء سالهاى 1000 تا 1150 هجرى بيرون راندند ، رك : حواشى نهاية الارب ، ج 18 ، ص 114 . - م . [ 2 ] . ظاهرا از جنگهاى دورهء جاهلى و جنوب نام جايى است ولى در كتب ايام العرب ديده نشد ، رك : حواشى نهاية الارب ،
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 339 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد