تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
( 1 ) عمار ياسر است ، نقل مىكرد * مخوس بن معد يكرب بن وليعه با همراهان خود به حضور پيامبر ( ص ) آمد و چون برگشت ، مخوس گرفتار كجى چهره و لرزش اندام شد . تنى چند از ايشان برگشتند و گفتند : اى رسول خدا ، اين سالار عرب گرفتار كجى چهره و لرزيدن چانه شده است ما را به دارويى راهنمايى كن كه معالجه شود ، فرمود : سوزنى را با آتش گرم كنيد و پلكهاى چشمش را برگردانيد و با آن داغ كنيد ان شاء الله بهبود خواهد يافت و خداى داناست كه پس از رفتن از پيش من چه گفته‌ايد . گويد چنان كردند و بهبود يافت . هشام بن محمد از عمرو بن مهاجر كندى نقل مىكرد * زنى به نام تهناة دختر كليب كه از خاندان تنعة و از قبايل حضرموت بود ، لباسى براى پيامبر ( ص ) بافت و پسرش كليب بن اسد بن كليب را مأمور كرد تا آن لباس را براى پيامبر ( ص ) ببرد . پسر آن را به حضور پيامبر ( ص ) آورد و مسلمان شد و رسول خدا براى او دعا فرمود . مردى از اعقاب او اين دو بيت را سروده و ضمن آن به گروهى از قوم خود تعريض زده است : همانا رسول خدا ( ص ) بر چهرهء پدر پدر ما دست كشيد و به چهرهء هيچ يك از بنى بحير دست نكشيد ، جوانان و پيران ايشان يكسانند و آنان در پستى همچون دندان خر هستند . [ 1 ] و كليب هنگامى كه به حضور پيامبر ( ص ) رسيد اين ابيات را سرود : همراه شترى راهوار از سرزمين كويرى كه شتران آن به من عشق مىورزند براى ديدار تو اى بهترين پابرهنگان و كفش پوشان آمدم ، او كويرى را كه همه جايش غبار آلود است پيمود و در جايى كه شتران ديگر از پا در مىآيند او سرعت بيشترى داشت ، دو ماه تمام او را با ترس راندم و فقط در جستجوى ثواب خداوند بودم ، تو پيامبرى هستى كه خود از تو خبر مىداديم و تورات و پيامبران مژدهء ظهورت را به ما دادند . [ 2 ]
هامش
[ 1 ] .لقد مسح الرسول ابا ابينا * و لم يمسح وجوه بنى بحير شبابهم و شيبهم سواء * فهم فى اللّوم اسنان الحمير[ 2 ] .من و شر برهوت تهوى بى عذافرة * اليك يا خير من يحفى و ينتعل تجوب بى صفصفا غبرا مناهله * تزداد عفوا اذا ما كلّت الابل شهرين اعملها نصاّ على وجل * ارجو بذاك ثواب الله يا رجل انت النّبى الذى كنا نخبّره * و بشّرتنا بك التّوراة و الرسل