( 1 ) همراهشان بود .
نمايندگان بجيلة
[ 1 ] محمد بن عمر اسلمى از عبد الحميد بن جعفر ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * جرير بن عبد الله بجلى در سال دهم هجرت همراه يكصد و پنجاه نفر از قوم خود به مدينه آمد .
پيش از آمدن او رسول خدا ( ص ) فرمود ، از اين دره بهترين شخص يمن پيش شما خواهد آمد كه بر چهرهاش نشان پادشاهى است . و در آن موقع جرير در حالى كه سوار بر شتر خود بود همراه قوم خويش آمد و همگى مسلمان شدند و بيعت كردند .
جرير مىگويد ، رسول خدا ( ص ) دست فراز آورد و با من بيعت فرمود و گفت : با اين شرط كه گواهى دهى خدايى جز خداى يگانه نيست و من فرستادهء اويم و نماز را برپا دارى و زكات را بپردازى و رمضان را روزه بگيرى و براى مسلمانان خير خواه باشى و از فرمانروا و حاكم اگر چه غلام حبشى باشد اطاعت كنى . گفتم : آرى و اطاعت كردم .
قيس بن عزرة احمسى هم همراه دويست نفر از قبيلهء احمس [ 2 ] به حضور رسول خدا آمد . پيامبر ( ص ) پرسيد : شما كيستيد ؟ گفتند : ما اهل و خويشان خداييم و اين لقب در دورهء جاهلى به آنها اطلاق مىشد . پيامبر ( ص ) فرمود : امروز همهء شما در راه و براى خداييد ، و به بلال دستور فرمود به نمايندگان بجيله جايزه بپردازد و از احمسىها شروع كند ، و چنان كرد .
جرير بن عبد الله بجلى پيش فروة بن عمرو بياضى منزل كرد و پيامبر ( ص ) از او در مورد اخبار قوم خودش سؤال مىفرمود ، و او مىگفت خداوند متعال اسلام را آشكار ساخته و در مسجدهاى ايشان اذان گفته مىشود و قبايل بتهايى را كه مىپرستيدهاند شكسته و بتخانهها را ويران كردهاند . پيامبر ( ص ) فرمود : بت ذو الخلصة [ 3 ] در چه حال است ؟ گفت :
همچنان به حال خود باقى است و خداوند متعال ما را از شر او هم راحت خواهد ساخت .
پيامبر ( ص ) او را براى ويران ساختن آن بت و بتخانه گسيل فرمود و برايش پرچمى بست .
جرير گفت : من روى اسب نمىتوانم پايدارى كنم . پيامبر ( ص ) دست به سينهء او زد و گفت :
هامش
[ 1 ] . بجيلة ، نام مادر بزرگ اين قبيله است كه منسوب به اويند و او دختر صعب بن على بن سعد العشيرة است . - م .
[ 2 ] . احمس ، نام قبايلى از عرب كه مىگفتند ما خويشاوندان خداييم و از منطقهء حرم بيرون نمىرفتند . - م .
[ 3 ] . نام بتى است كه قبايل دوس ، خثعم ، و بجيله آن را مىپرستيدند . - م .