( 1 )
نمايندگان جعفىّ
هشام بن محمد بن سائب كلبى از پدرش و از ابو بكر بن قيس جعفىّ نقل مىكند كه هر دو مىگفتهاند * قبيلهء جعفىّ در دورهء جاهلى خوردن قلب را حرام مىدانستهاند - دل گوسپند و ديگر دامهايى را كه مىكشتهاند نمىخوردهاند - ، دو نفر از ايشان قيس بن سلمة بن شراحيل كه از بنى مرّان بن جعفى بود و سلمة بن يزيد بن مشجعة بن مجمّع به حضور پيامبر آمدند و مسلمان شدند ، آن دو برادر مادرى بودند و مادرشان مليكة دختر حلو بن مالك و از خاندان بنى حريم بن جعفى بود .
پيامبر به آن دو گفت : شنيدهام كه شما قلب نمىخوريد ؟ گفتند : آرى . فرمود : اسلام شما كامل نمىشود مگر به خوردن قلب و دستور فرمود براى آن دو دلى را بريان كردند و آوردند و آن را به دست سلمة بن يزيد داد ، سلمة همين كه آن را به دست گرفت دستش لرزيد . پيامبر فرمود : آن را بخور و خورد و اين بيت را خواند : با توجه به اينكه آن را از روى اكراه مىخورم و همين كه سر انگشتان من به آن رسيد لرزيد . [ 1 ]
گويد ، پيامبر ( ص ) دستور فرمود نامهيى براى قيس بن سلمة نوشته شود كه چنين بود :
« فرمانى از محمد ( ص ) رسول خدا براى قيس بن سلمة بن شراحيل ، من تو را بر قبايل مران و حريم و كلاب و وابستگان آنان گماشتم ، بر آنانى كه نماز بر پا دارند و زكات و صدقه بپردازند و مال خود را پاكيزه و حلال كنند » .
گويد ، قبيلهء كلاب از خاندانهاى بزرگ اود و زبيد و جزء بن سعد العشيره و زيد الله بن سعد و عائذ الله بن سعد و بنى صلاءة كه از بنى حارث بن كعب بودند تشكيل شده بود .
گويد ، آن گاه آن دو نفر به رسول خدا گفتند : مادر ما مليكه دختر حلو بردگان را آزاد مىكرد و به بينوايان خوراك مىداد و بر درويشان مهربانى مىكرد ولى دختركى از فرزندان خود را زنده به گور كرد اينك كه مرده است حال او چگونه است ؟ پيامبر فرمود : خودش و دخترك در آتشند . آن دو خشمگين شدند و برخاستند ، پيامبر فرمود : پيش من بياييد و چون
هامش
[ 1 ] .على انّى اكلت القلب كرها * و ترعد حين مسّته بنانى