( 1 ) را نگه دارد . رسول خدا ( ص ) دستور فرمود به او هم همان اندازه پاداش دهند و فرمود :
منزلت او از شما كمتر نيست هر چند براى حفظ بار و مركبهايتان مانده باشد . چون اين خبر را به مسيلمه دادند ، گفت : مثل اينكه خودش مىداند كه فرمانروايى پس از او از من است .
آنان به يمامة برگشتند و پيامبر ( ص ) ظرف آبى به آنها داد كه در آن مقدارى از آب باقى مانده از وضوى آن حضرت قرار داشت و فرمود : چون به سرزمين خود رسيديد معابد خود را ويران سازيد و به جاى آنها از اين آب بپاشيد و همان جا مسجد بسازيد و چنان كردند و آن ظرف در خاندان اقعس بن مسلمة باقى ماند . طلق بن على كه اذان مىگفت شروع به اذان گفتن كرد و چون راهب صومعه آن را شنيد گفت اين كلمه حق و دعوت حق است و گريخت و ديگر برنگشت .
بعد مسيلمه كه خدايش لعنت كناد مدعى پيامبرى شد و رحّال بن عنفوة هم گواهى داد كه رسول خدا ( ص ) او را در پيامبرى خود شريك ساخته است و مردم فريب خوردند و به او گرويدند .
نمايندگان شيبان
عفان بن مسلم از قول عبد الله بن حسّان كه از خاندان بلعنبر و از قبيلهء بنى كعب است ، نقل مىكرد * صفيّه و دحيبة دختران عليبة كه هر دو مادر بزرگ عبد الله بن حسان بودهاند دربارهء قيلة دختر مخرمه كه زن پدرشان بوده است و ضمنا مادر بزرگ مادرى پدر عبد الله بوده است ، چنين مىگفتهاند ، كه مخرمة همسر حبيب بن ازهر از قبيلهء بنى جناب بوده و چند دختر براى او زاييده است و در آغاز ظهور اسلام حبيب درگذشته است و دختران او را عمويشان اثؤب بن ازهر از مخرمه گرفته و جدا كرده است . مخرمه به منظور رفتن به حضور پيامبر ( ص ) از ديار خود بيرون آمد ، يكى از دختركان كه گوژپشت بود و بالا پوشى پشمى بر تن داشت و در عين حال هم مىلرزيد ، گريه سر داد ، مادر تصميم گرفت او را با خود ببرد ، همچنان كه شتر نر خود را مىراندند ، ناگاه خرگوشى از پيش ايشان گريخت ، دخترك آن را به فال نيك گرفت و گفت مهرهء بخت تو از مهرهء بخت اثوب بالاتر است . در اين هنگام روباهى پيدا شد و دخترك باز هم فال نيك گرفت و براى روباه نام مستعارى گفت كه عبد الله بن حسان آن را فراموش كرده بود و همانطور كه به هنگام ديدن خرگوش گفته بود