( 1 ) سخن خود را تكرار كرد . در همان حال كه شتر را مىراندند ، ناگاه شتر به زانو در آمد و به لرزه افتاد ، دخترك گفت : سوگند به امانت كه اين سحر و جادوى اثوب است ، چه بايد كرد ؟
گفت : لباس خود را وارونه بپوش به طورى كه قسمت پشت آن در جلو قرار گيرد و جل و پلاس شتر را هم وارونه گردان . چنان كرد . گويد ، چون اين كار را كرديم شتر بر پا خاست و پاهايش را گشود و بول كرد ، و آن وقت لباسهاى خود را به حال اول پوشيديم و به راه افتاديم ناگاه ديديم اثوب با شمشير كشيده در تعقيب ماست ، به خيمهء باقى مانده از مسافرانى كه وقتى شتر زانو زده بود آن را ديده بودم ، پناه برديم . قيلة مىگويد : اثوب به من رسيد و زبانه شمشيرش به موهاى سرم گير كرد و گفت اى بخت برگشتهء درمانده دختر برادرم را پس بده و من دخترك را پيش او انداختم كه او را بر دوش خود گرفت و رفت .
قيلة مىگويد ، من پيش خواهر خود رفتم كه در قبيلهء بنى شيبان عروس بود ، و همچنان در جستجوى اشخاصى بودم كه همراه آنان به حضور پيامبر ( ص ) بروم ، در آن هنگام شبى شوهر خواهرم از مجلسى شبانه برگشت و در حالى كه تصور مىكردند من خوابم به خواهرم گفت : به جان پدرت سوگند كه همسفر محترم و راستگويى برا قيلة پيدا كردم . خواهرم گفت : او كيست ؟ گفت : حريث بن حسّان شيبانى كه مىخواهد فردا به عنوان نمايندهء بكر بن وائل به حضور رسول خدا برود . من كه آنچه گفته بودند شنيده بودم ، صبح زود بار و بنهء خود را بر شتر نهادم و به جستجوى حريث بن حسّان بر آمدم و او را كه محلش از ما دور نبود پيدا كردم و از او خواستم همراهش باشم ، گفت : بسيار خوب . شتران آنها همان جا بسته و آماده بودند و من همراه او كه همسفرى بسيار نجيب بود حركت كردم و به مدينه آمدم .
در آن موقع پيامبر ( ص ) مىخواست با مردم نماز صبح بگزارد و هوا هنوز چندان روشن نشده بود و ستارگان در آسمان مىدرخشيدند و به واسطهء تاريكى مردم نمىتوانستند درست چهرهء يك ديگر را ببينند . من كه هنوز پاى بند همان سنتهاى جاهلى بودم در صف مردان ايستادم ، مردى كه كنار من ايستاده بود ، گفت : تو زنى يا مردى ؟ گفت : زن هستم . گفت :
نزديك بود حواس مرا پرت كنى ، برو پشت سر مردان و همراه زنها نماز بگزار . من متوجه شدم كنار حجرهها صفى از زنها تشكيل شده است كه به هنگام ورود آن را نديده بودم و ميان ايشان ماندم تا آفتاب بر آمد و هر گاه مردى خوش منظر و خوش لباس را مىديدم كه از ديگران داراى سر و وضع ظاهرى بهترى بود ، به تصور اينكه او پيامبر است چشم به او مىدوختم ، ولى چون آفتاب كاملا بر آمد ، مردى وارد شد و خطاب به پيامبر ( ص ) گفت :
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 305
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٠٥