( 1 ) افرادى كه از همپيمانان ثقيف بودند بر مغيرة بن شعبه وارد شدند كه ايشان را گرامى داشت و پيامبر ( ص ) دستور فرمود براى كسانى كه از بنى مالك بودند ، در مسجد خيمه زدند و معمولا همه شب بعد از نماز عشا پيش ايشان مىآمد و مىايستاد و گفتگو مىفرمود و گاه بر روى اين پا و گاه روى ديگرى مىايستاد - كنايه از استمرار در كارى است - و از قريش شكايت مىفرمود و از جنگى كه ميان آن حضرت و ايشان بود ياد مىكرد . آن گاه پيامبر ( ص ) در مورد پيش آمدها ثقيف را قاضى قرار داد و قرآن به ايشان آموخته شد و عثمان بن ابو العاص را به فرماندهى ايشان گماشت . ثقيف از اينكه بتخانههاى لات و عزى را شخصا ويران كنند از رسول خدا استدعا كردند معافشان دارد كه پذيرفته شد . مغيرة مىگويد ، من آنها را ويران كردم ، و ايشان همگى مسلمان شدند . همچنين مغيرة مىگويد :
هيچ قومى از عرب را نمىدانم كه اسلامى به آن پسنديدگى و نسبت به احكام قرآن آن قدر خلوص داشته باشند .
نمايندگان ربيعه : عبد القيس
محمد بن عمر واقدى از قدامة بن موسى ، از عبد العزيز بن رمّانة ، از عروة بن زبير ، و عبد الحميد بن جعفر از قول پدرش برايم نقل كردند * رسول خدا ( ص ) براى مردم بحرين نوشت كه بيست مرد از ايشان به حضورش آيند . بيست مرد به سرپرستى عبد الله بن عوف اشج آمدند ، جارود و منقذ بن حيان كه خواهرزادهء اشجّ بود نيز همراهشان بودند و ايشان در سال فتح مكه آمدند و چون به رسول خدا گفته شد كه نمايندگان عبد القيس آمدهاند ، فرمود :
خوش آمدند ، آفرين بر ايشان ، مردم عبد القيس بسيار مردم خوبى هستند . گويد ، سپيدهدم روزى كه شبانگاه آن روز ايشان رسيدند ، پيامبر ( ص ) به افق نگريست و فرمود : گروهى از مشركان خواهند آمد كه براى پذيرش اسلام مجبور نشدهاند ، شتران خود را در راه خسته و فرسوده و زاد و توشهشان را تمام كردهاند ، سالارشان داراى علامت مشخصى است ، خدايا قبيلهء عبد القيس را بيامرز كه پيش من آمدهاند و چيزى نمىخواهند ، ايشان بهترين مردم خاورانند .
گويد ، آنان با جامههاى مشخص خود هنگامى كه رسول خدا در مسجد بود آمدند و سلام دادند . پيامبر ( ص ) فرمود : كداميك از شما عبد الله اشج است ؟ گفت : من . و او مردى