تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
( 1 ) خون خود را به صاحب آن - خدا - مىبخشم تا به اين ترتيب ميان شما را اصلاح كنم ، اين كرامتى بود كه خداوند به من ارزانى داشت و شهادت را بهرهء من فرمود ، مرا در محلى كه شهيدان مسلمان در ركاب رسول خدا كشته شده را دفن كردند ، به خاك بسپريد ، و در گذشت و او را در گورستان شهدا دفن كردند و چون اين خبر به رسول خدا رسيد فرمود : مثل او مثل صاحب سورهء يس است كه قوم خود را به خدا دعوت مىكرد و كشتندنش . ابو المليح بن عروة و قارب بن اسود بن مسعود هم به حضور پيامبر ( ص ) آمدند و مسلمان شدند ، رسول خدا از ايشان دربارهء مالك بن عوف پرسيد . گفتند : در طائف بود . فرمود : به او خبر دهيد كه اگر مسلمان شود و پيش من آيد زن و فرزند و اموالش را آزاد مىكنم و صد شتر هم به او مىدهم . مالك بن عوف پيش پيامبر آمد و رسول خدا آنچه گفته بود عمل فرمود . مالك گفت : اى رسول خدا من شر ثقيف را كفايت مىكنم بر گله‌هاى ايشان غارت مىبرم تا آنكه مجبور شوند با مسلمانى به حضورت آيند . پيامبر ( ص ) او را به فرماندهى مسلمانان ثقيف و قبايل ديگر گماشت و او علاوه بر آنكه به گله‌هاى ثقيف غارت مىبرد با آنان به جنگ و ستيز هم پرداخت . ثقيف كه چنين ديدند پيش عبد ياليل [ 1 ] رفتند و رأى زنى كردند كه از ميان خود گروهى را به نمايندگى پيش رسول خدا بفرستند ، عبد ياليل و دو پسرش كنانة و ربيعة و شرحبيل بن غيلان بن سلمة و حكم بن عمرو بن وهب بن معتّب و عثمان بن ابى العاص و اوس بن عوف و نمير بن خرشة بن ربيعة همراه هفتاد نفر حركت كردند و همان شش نفر سران ايشان بودند ، برخى هم گفته‌اند كه آنها همگى ده و چند نفر بوده‌اند ولى گفتار اول درست است . مغيرة بن شعبة گويد : من در منطقهء ذو حرض همراه مسلمانان بودم كه ناگاه عثمان بن ابى العاص با من برخورد و شروع به پرسشهايى كرد و چون ايشان را ديدم با سرعت شروع به دويدن كردم تا مژدهء آمدن آنان را به رسول خدا بدهم ، با ابو بكر صديق برخوردم و خبر آمدن ايشان را به او گفتم . گفت : سوگندت مىدهم كه بر من پيشى نگيرى و خبر ايشان را به پيامبر ندهى ، و خود پيش رفت و اين خبر را به اطلاع رسول خدا رساند كه آن حضرت شاد شد .
هامش
[ 1 ] . ياليل ، نام بتى است كه با افزودن كلمه عبد بر آن نامگذارى مىكرده‌اند . - م .