تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
( 1 ) عمرو مىگويد : چون به عمان رسيدم پيش عبد رفتم كه بردبارتر و خوش خلق‌تر بود و گفتم من فرستادهء رسول خدايم و مرا پيش تو و برادرت گسيل فرموده است . گفت : برادرم از من بزرگتر و پادشاه است ، من تو را پيش او مىبرم تا نامه‌ات را بخواند . چند روزى منتظر ماندم تا مرا احضار كرد و من نامه را همچنان كه سر به مهر بود دادم . او مهر نامه را شكست و تا آخر خواند و به برادرش داد و او هم نامه را خواند و من احساس كردم كه عبد بيشتر تحت تأثير قرار گرفته است . جيفر گفت : امروز مرا آزاد بگذار و فردا پيش من بيا . فردا كه پيش او رفتم گفت : من در اين باره فكر كردم و مىبينم كه ضعيف‌ترين پادشاه عربم و بر فرض كه از كسى تمكين كنم چيزى براى يارى در دست ندارم . گفتم : من فردا به مدينه برخواهم گشت . چون يقين پيدا كرد كه برمىگردم صبح كسى را پيش من فرستاد و فراخواند . چون پيش او رفتم خود و برادرش و همگى مسلمان شدند و پيامبر ( ص ) را تصديق كردند و اجازه دادند تا زكات را جمع كنم و ميان ايشان حكم نمايم و هر دو در مقابل مخالفان مرا يارى مىدادند و من صدقات و زكات را از توانگران ايشان مىگرفتم و ميان بينوايان تقسيم مىكردم ، و همان جا بودم تا هنگامى كه خبر وفات پيامبر ( ص ) به ما رسيد . گويند ، پيامبر ( ص ) هنگام بازگشت از جعرّانه [ 1 ] علاء بن حضرمى را پيش منذر بن ساوى عبدى كه در بحرين بود ، فرستاد و نامه‌يى براى او نوشت و او را به اسلام دعوت فرمود . منذر بن ساوى نامه‌يى به پيامبر ( ص ) نوشت و اسلام خود را به اطلاع رساند و نوشت كه من نامهء شما را براى مردم هجر خواندم ، گروهى اسلام را خوش داشتند و مسلمان شدند و برخى هم ناخوش مىدارند و در اين سرزمين گروهى يهودى و مجوسى هم زندگى مىكنند ، در مورد آنان دستور خود را براى من بنويس . پيامبر ( ص ) در پاسخ نوشت ، تا زمانى كه نيكوكار و شايسته باشى ، تو را از فرماندارى عزل نمىكنيم و هر كس مىخواهد يهودى يا مجوسى باقى بماند بايد جزيه پردازد . همچنين پيامبر ( ص ) براى مجوسيان هجرنامه‌يى نوشت و اسلام را بر ايشان عرضه فرمود و مقرر داشت در صورتى كه نپذيرند بايد جزيه بپردازند و كسى نبايد با زنان مجوسى ازدواج كند و از جانورانى هم كه مىكشند ، نبايد بخورد . پيامبر ( ص ) ابو هريره را هم همراه علاء حضرمى
هامش
[ 1 ] . جعرانه ، نزديك طائف است ، غنايم جنگ حنين را آن جا جمع كرده بودند كه رسول خدا همان جا تقسيم فرمود . - م .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 248 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد