تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
( 1 )

بيرون آمدن رسول خدا ( ص ) و ابو بكر براى هجرت به مدينه

محمد بن عمر واقدى از معمر ، از زهرى ، از عروة ، از عايشه ، همچنين از ابن ابى حبيبة ، از داود بن حصين بن ابى غطفان ، از ابن عباس ، و همچنين از قدامة بن موسى ، از عايشه دختر قدامة ، و نيز از قول عبد الله بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب ، از قول پدرش ، از عبيد الله بن ابى رافع از على ( ع ) و هم از قول معمر ، از زهرى ، از عبد الرحمن بن مالك بن جعشم ، از سراقة بن جعشم كه سلسلهء احاديث ايشان هم در مواردى مشترك است ، نقل مىكند كه مىگفته‌اند * چون مشركان ديدند ياران رسول خدا ( ص ) زن و فرزند خود را هم پيش اوس و خزرج منتقل مىكنند ، دانستند كه آن جا پايگاه مسلمانان خواهد شد و اوس و خزرج مردمى جنگجو و داراى سلاح بودند ، از بيرون رفتن رسول خدا به سوى مدينه سخت ترسيدند و در دار الندوة جمع شدند و هيچ كس از خردمندان ايشان از آن جلسه غيبت نكردند تا در مورد پيامبر مشورت كنند ، ابليس هم به صورت پير مردى سالخورده از اهل نجد در حالى كه جامهء گرانبها و مرتبى پوشيده بود ، در آن مجلس حاضر شد ، و مذاكره در مورد رسول خدا را شروع كردند . هر كس از ايشان راهى را پيشنهاد مىكرد و چيزى مىگفت و ابليس آن را رد مىكرد و نمىپسنديد تا آنكه ابو جهل گفت عقيدهء من اين است كه از هر قبيله جوان ورزيده و چالاكى را انتخاب كنيم و شمشيرى برنده به او بدهيم و همگى با هم و يك مرتبه به محمد ( ص ) حمله كنند و خون او را بريزند تا در نتيجهء همهء قبايل در ريختن خون محمد ( ص ) شريك باشند و بنى عبد مناف نتوانند كارى بكنند . پير مرد نجدى گفت : آفرين بر اين جوان كه رأى و راه درست را او پيشنهاد كرد و ديگر راهها چيزى نيست ، و با اين تصميم پراكنده شدند .
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 212 | محمود مهدوى دامغانى / ابن سعد