( 1 ) گويد ، پيامبر ( ص ) در حالى كه مىفرمود : اى بنى عبد مناف اين چگونه رعايت حق همسايگى است ، كثافات را جمع مىكرد و دور مىريخت .
رفتن قريش پيش ابو طالب دربارهء كار پيامبر ( ص )
محمد بن عمر اسلمى واقدى از محمد بن لوط نوفلى ، از عون بن عبد الله بن حارث بن نوفل ، و عائذ بن يحيى از ابو الحويرث نقل مىكند كه محمد بن عبد الله برادرزادهء زهرى از قول پدرش ، از عبد الله بن ثعلبة بن صعير عذرى نقل مىكرد و سلسله اسناد احاديث اينها گاه مشترك است كه همگى مىگفتند * چون قريش آشكار شدن اسلام و نشستن مسلمانان را بر گرد كعبه ديدند بر دست و پاى بمردند و سخت نگران شدند و راه افتادند و پيش ابو طالب رفتند و گفتند : تو سرور و سالار مايى و در نظر ما از همه بهترى ، مىبينى كه اين سفلگان همراه برادرزادهات چه غوغايى به راه انداختهاند ، پرستش خدايان ما را رها كردهاند و ما را نادان مىدانند و سرزنش مىكنند ، آنها عمارة بن وليد بن مغيرة را هم همراه خود برده بودند و گفتند : ما زيباترين و و الا نژادترين و تناورترين و خوشموترين جوان قريش را آوردهايم و او را به تو تسليم مىكنيم و همه چيز او و ميراث او از تو باشد و تو برادرزادهء خود را به ما بسپار تا بكشيمش ، اين كار براى عشيرهء ما بهتر و سرانجامش پسنديدهتر است . ابو طالب گفت : هيچ انصاف نداديد ، پسرتان را به من مىدهيد كه او را پرورش دهم و برادرزادهام را به شما بدهم كه بكشيدش ! ؟ نه اين انصاف نيست شما مىخواهيد مرا به خوارى و درماندگى در آوريد . گفتند : بفرست بيايد تا با او به انصاف صحبت كنيم . ابو طالب كسى فرستاد و رسول خدا ( ص ) آمد ، ابو طالب گفت : اى برادرزاده اينها خويشاوندان و برگزيدگان قوم تو هستند مىخواهند از در انصاف با تو مذاكره كنند ، پيامبر فرمود : بگوييد مىشنوم . گفتند : تو ما را با خدايان ما وا بگذار و ما هم تو را با خداى خودت وامىگذاريم . ابو طالب گفت : اينها انصاف دادند از ايشان بپذير ، پيامبر فرمود : اگر اين پيشنهاد شما را بپذيرم آيا حاضريد كلمهيى بگوييد كه اگر آن را بگوييد بر عرب پادشاهى كنيد و غير اعراب در برابر شما خوار و زبون شوند ؟
ابو جهل گفت : اين عجب كلمهء سود بخشى است ، آرى به جان پدرت سوگند كه آن كلمه و ده كلمهء نظير آن را خواهيم گفت : فرمود : بگوييد لا إله الا الله . آنها اظهار نفرت