( 1 ) على بن محمد از حباب بن موسى سعيدى ، از جعفر بن محمد ( ع ) ، از پدرش نقل مىكرد كه على بن ابو طالب ( ع ) مىفرموده است * شبى را بدون غذا به روز آورديم ، من صبح از خانه بيرون رفتم ، بعد كه برگشتم ديدم فاطمه ( ع ) اندوهگين است ، گفتم : تو را چه مىشود ؟ گفت : ديشب شام نخورديم امروز هم غذايى نداريم و براى شب هم چيزى نداريم .
من بيرون آمدم و پولى قرض كردم و توانستم با يك درهم مقدارى گوشت و آرد تهيه كنم ، به خانه برگشتم . فاطمه ( ع ) گوشت و آرد را آماده ساخت و پخت و چون غذا آماده شد ، فرمود : چه خوب است به روى و پدرم را دعوت كنى . من به سراغ رسول خدا آمدم و ديدم كه ميان مسجد دراز كشيده و مىفرمايد از گرسنگى به خدا پناه مىبرم . گفتم : پدر و مادرم فداى شما ، ما غذا داريم پيش ما بياييد . پيامبر در حالى كه به من تكيه داده بود ، وارد خانهء ما شد و ديگ همچنان مىجوشيد ، فرمود : ظرفى براى عايشه فراهم كن و فاطمه ( ع ) براى عايشه در بشقابى غذا كشيد . سپس پيامبر فرمود : براى حفصه و ديگر همسرانش هم از آن غذا جداگانه بكشد و چنان كرد . آن گاه فرمود : اكنون براى شوهر و پدرت غذا بكش و چنان كرد . فرمود : براى خودت غذا بكش . مىگويد ، ديگ را برداشتم و آن همچنان پر بود و مدتى از آن ديگ مىخورديم .
على بن محمد از يزيد بن عياض بن جعدبة ليثى ، از نافع ، از سالم ، از على بن ابى طالب ( ع ) نقل مىكند كه مىفرمود * پيامبر ( ص ) در مكه به خديجه دستور داد غذاى مختصرى تهيه كند و چنان كرد و به من فرمود مردان خاندان عبد المطلب را دعوت كن و چهل نفر را دعوت كردم . پيامبر فرمود : غذايت را بياور ، من ظرف تريدى آوردم كه معمولا يكى از آنها به تنهايى آن مقدار مىخورد و همگى از آن خوردند و سير شدند . آن گاه پيامبر فرمود براى آنها آب بياور و ظرف آب [ در برخى روايات شير ] آوردم و به اندازهيى بود كه يكى از ايشان سيراب مىشد و حال آنكه همگى نوشيدند و سيراب شدند . ابو لهب گفت :
محمد ( ص ) شما را جادو كرده است و پراكنده شدند و رسول خدا چيزى نفرمود . چند روزى گذشت پيامبر ( ص ) دوباره براى ايشان چنان غذايى تهيه فرمود و به من دستور داد ايشان را جمع كردم و غذا خوردند ، آن گاه پيامبر به ايشان فرمود : چه كسى مرا در اين راه يارى مىكند و پاسخ مثبت مىدهد تا در نتيجه برادر من باشد و بهشت هم براى او خواهد بود ؟ من كه از همه كوچكتر و ضعيفتر بودم ، گفتم : من ، و ايشان همگى سكوت كردند .
سپس گفتند : اى ابو طالب پسرت را مىبينى ؟ گفت : آزادش بگذاريد كه او از پسر عمويش
الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 174
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٧٤