تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الطبقات الكبرى ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
( 1 ) على بن محمد از يعقوب بن داود ، از قول پير مردى از بنى جمح نقل مىكند * چون پيامبر ( ص ) به خيمهء ام معبد رسيد ، [ به هنگام هجرت ] فرمود : غذايى هست و مىتوانى ما را ميهمان كنى ؟ گفت : نه . پيامبر و ابو بكر رفتند ، پسرش با چند بره كه آنها را به چرا برده بود برگشت و پرسيد اين سياهى كه از ما دور مىشود چيست ؟ گفت : دو سه نفرى بودند ، خواستند ميهمانشان كنم گفتم چيزى نداريم . پسر ، خود را به پيامبر و همراهان رساند و پوزش خواست و گفت : مادرم زنى ضعيف است و پيش ما آنچه احتياج داشته باشيد ، فراهم است . پيامبر ( ص ) فرمود : برو و ميشى از گوسپندانت را بياور ، او آمد و ميشى را كه پستانهايش خشك بود گرفت . مادرش گفت : كجا مىبرى ؟ گفت : او از من ماده گوسپندى خواست ، گفت : مىخواهند چكار كنند ؟ گفت : هر چه دوست دارند . پيامبر ( ص ) به پستان حيوان دست كشيد پر شير شد و آن را دوشيد به طورى كه ظرف پر شير شد و پستانهاى حيوان هم همچنان پر شير بود . پيامبر فرمود : اين را پيش مادرت ببر و ميش ديگرى بياور ، پسر ظرف شير را پيش مادر آورد ، مادر گفت : اين از كجا فراهم شد ؟ گفت : از شير فلان ميش . مادر گفت : اين چگونه ممكن است ، امكان ندارد يك قطره شير داشته باشد ، سوگند به لات كه بايد اين همان مردى باشد كه در مكه از آيين برگشته است و از آن شير نوشيد . پسر ميش ديگرى به حضور پيامبر آورد و رسول خدا آن را دوشيد و ظرف را پر كرد و به پسر گفت : بنوش و پستانهاى حيوان همچنان پر شير بود ، و فرمود : ميش ديگرى بياور و آورد . پيامبر آن را دوشيد و به ابو بكر داد كه بنوشد و فرمود يكى ديگر بياور ، آورد و دوشيد و خود نوشيد و پستانهاى آنان همچنان همگى پر شير بود . [ 1 ] على بن محمد از حسن بن دينار ، از حسن نقل مىكند كه مىگفته است * روزى همچنان كه پيامبر ( ص ) در مسجد خود بود ، ناگاه شتر نرى كه رم كرده بود ، وارد مسجد شد و سر خود را در دامن پيامبر نهاد و صدايى از گلوى خود برآورد . پيامبر فرمود : اين شتر نر مىگويد از مردى است كه مىخواهد او را براى تهيهء گوشت ميهمانى بكشد و آمده است و كمك مىخواهد . مردى گفت : اى رسول خدا اين شتر از فلان مرد است كه چنين تصميم دارد . پيامبر ( ص ) آن مرد را احضار فرمود و از او سؤال كرد و گفت كه چنين تصميمى دارم و از او خواست كه آن شتر را نكشد و او پذيرفت .
هامش
[ 1 ] . داستان ام معبد با تفصيل بيشترى در صفحات آينده ، بخش هجرت رسول خدا ، خواهد آمد و آنجا به گونه ديگرى است كه ملاحظه خواهيد كرد . - م .