( 1 ) خوبى مىدانم و همهء اين قوم هم آنچه من مىدانم ، مىدانند و صفات و نشانيهاى تو در تورات به صورت واضح آمده است ، ولى ايشان بر تو رشگ و حسد مىبرند . فرمود : چه چيزى مانع از ايمان آوردن خود تو است ؟ گفت : دوست نمىدارم با قوم خود مخالفت كنم و شايد ايشان از تو پيروى كنند و اسلام آورند و در آن صورت من هم مسلمان مىشوم .
على بن محمد از ابو معشر ، از محمد بن جعفر بن زبير و محمد بن عمارة بن غزيّة و از غير اين دو نفر نقل مىكند كه مىگفتهاند * نمايندگان نجران كه به حضور پيامبر ( ص ) آمدند ، ابو الحارث بن علقمة بن ربيعه هم همراهشان بود . او سالارشان بود و از امور دينى آگاه و اسقف و استاد مدرسهء ايشان و داراى قدر و منزلت بود . اتفاقا استرش او را به زمين زد . برادرش به طور كنايه گفت : مرگ بر اين مرد [ محمد ( ص ) ] باد . ابو الحارث گفت : مرگ بر خودت باد ، مردى را كه از پيامبران است و عيسى مژدهء ظهورش را داده است و نامش در تورات آمده است ، دشنام مىدهى ؟ برادرش گفت : پس چه چيز مانع از آن است كه به دين او بگروى ؟ گفت : اين قوم ما را گرامى داشته بر خود سالار ساخته ، به شرف رساندهاند و مىبينى كه فقط مخالفت با او را مىخواهند . برادرش سوگند خورد كه ديگر بر سر براى او فرود نياورد تا به مدينه رسد و به آن حضرت ايمان آورد . ابو الحارث گفت : اى برادر آرام باش شوخى كردم . گفت : باشد ، هر چند شوخى كرده باشى . او مركب خود را به سرعت راند و اين اشعار را مىخواند :
در حالى كه كمربندش از لاغرى مىجنبد به سوى تو مىآيد ، گويى جنين او در شكمش اعتراض مىكند ، آرى دين او مخالف دين مسيحيان است . [ 1 ]
گويد ، آمد و مسلمان شد .
على بن محمد از ابو على عبدى ، از محمد بن سائب ، از ابو صالح ، از ابن عباس نقل مىكند * قريش ، نضر بن حارث بن علقمه و عقبة بن ابى معيط و تنى چند غير از آن دو را پيش يهوديان مدينه فرستادند و گفتند از آنها دربارهء پيامبر ( ص ) سؤال كنيد . آنها به مدينه آمدند و گفتند ما به واسطهء مسألهء تازهيى كه ميان ما رخ داده است پيش شما آمدهايم ، پسرى يتيم و فرومايه گفتار عجيبى مىگويد و مىپندارد كه رسول رحمن است و ما رحمانى جز
هامش
[ 1 ] .اليك يغد و قلقا و ضينها * معترضا فى بطنها جنينها
مخالفا دين النصارى دينها