( 1 ) عبد الرحمن بن يزيد از عبد الله بن مسعود در تفسير
ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى
نقل مىكند كه پيامبر ( ص ) جبرئيل را ديد كه جامهاى سبز پوشيده و با وجود خود ميان آسمان و زمين را انباشته بود .
مسروق مىگويد از عايشه پرسيدم معنى
دَنا فَتَدَلَّى
چيست ؟ گفت جبرئيل همواره به صورت مردى معمولى بحضور پيامبر ميرسيد و اين دفعه به صورت اصلى خود نمايان شد كه تمام افق آسمان را فرا گرفته بود . اين حديث را بخارى و مسلم آوردهاند .
و عروة از عايشه روايت مىكند كه در آغاز پيامبر ( ص ) امورى را خواب ميديد و نخستين بار كه جبرئيل را ديد در محلهء جياد مكه بود كه براى كارى به آنجا رفته بود بر او بانگ زده شد كه « آى محمد » . پيامبر به چپ و راست خود نگريست ، چيزى نديد ، دوباره نگريست باز هم چيزى نديد و چون به آسمان نگاه كرد جبرئيل را ديد كه در افق آسمان در حالى كه يك پاى خود را روى پاى ديگر افكنده است او را صدا مىزند و مىگويد من جبرئيلم جبرئيل ، پيامبر ( ص ) ترسيد و گريخت و داخل مردم شد و به آسمان نگريست چيزى نديد ، دو مرتبه از ميان مردم بيرون رفت و نظر كرد باز هم چيزى نديد و مقصود از آيهء
وَ النَّجْمِ إِذا هَوى ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى
همين است .
از انس روايت است كه مىگفت پيامبر مىفرمود روزى نشسته بودم جبرئيل آمد و با مشت ميان شانهام كوبيد ، برخاستم بدرختى رسيديم كه در آن دو لانه بمانند لانهء مرغان بود در يكى جبرئيل نشست و در ديگرى من ، و درخت از زمين بسوى بالا حركت كرد و چنان ارتفاع گرفت كه اگر ميخواستم مىتوانستم آسمان را لمس كنم و من نگاهم را بر گردانده بودم ، و متوجه شدم كه جبرئيل چون پارچهاى مدهوش افتاده است و دانستم كه او از من بيشتر متوجه است . در اين هنگام درى از درهاى آسمان بر من گشوده شد و نور اعظم را مشاهده كردم . و ميان من حجابى از درّ و ياقوت قرار گرفت و آنچه خداوند ميخواست به من وحى فرمود .
و هم از محمد بن عمير بن عطارد روايت شده است كه پيامبر مىفرمود در