تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
( 1 ) كيست ؟ گفت اى محمد ( ص ) به راه خود ادامه بده پس از مدتى چيزى از كنار راه بانگ برداشت كه اى محمد درنگ كن ، جبرئيل گفت به راه خود ادامه بده و پس از مدتى گروهى از مردم به آن حضرت برخوردند و گفتند سلام بر تو اى نخستين و اى آخرين و اى كسى كه حشر مردم با تو است ، جبرئيل گفت پاسخ سلام را بده و محمد ( ص ) پاسخ گفت و اين موضوع سه مرتبه تكرار شد تا به بيت المقدس رسيد و ظرفهاى آب و شير و شراب به او عرضه شد و شير را برگزيد و بياشاميد ، جبرئيل گفت به فطرت صحيح رسيدى ، اگر آب را ميگزيدى خود و پيروانت غرق مىشديد و اگر شراب را انتخاب ميكردى گمراه مىشديد . سپس آدم عليه السلام و همهء پيامبران ديگر مبعوث شدند و پيامبر بر همهء آنها در نماز خواندن امام بود . آنگاه جبرئيل به آن حضرت گفت پيرزالى كه ديدى نشان آن بود كه از عمر دنيا چيزى باقى نمانده مگر باندازهء عمر او ، و آن كسى كه ميخواست به او ميل كنى دشمن خدا ابليس بود كه ميخواست به او گرايش پيدا كنى ، و كسانى كه بر تو سلام كردند ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام بودند . قتاده از انس بن مالك روايت مىكند كه چون در شب معراج براق را در حالى كه زين و لگام داشت براى پيامبر آوردند ، كمى سرتابى كرد . جبرئيل بانگ زد كه چه چيز ترا به اين كار واداشته است سوگند به خدا هيچكس گرامىتر از او نزد خدا بر تو سوار نشده است و عرق شرم بر پيكر براق نشست . ابن عباس مىگويد پيامبر فرمود شبى كه مرا به مسجد اقصى بردند و صبح در مكه بودم يقين پيدا كردم كه مردم مرا تكذيب خواهند نمود ، در گوشه‌اى غمگين نشستم ، ابو جهل دشمن خدا به مسخره آمد و كنارم نشست و گفت مثل اينكه خبر تازه‌اى است ؟ گفتم آرى ، گفت چيست ؟ گفتم ديشب مرا به سير شبانه بردند ، گفت به كجا ؟ گفتم به بيت المقدس ، از روى استهزاء گفت حالا هم كه صبح است ميان ما هستى ، گفتم آرى ، ابو جهل از ترس اينكه پيامبر منكر گفتهء خود شود تكذيب نكرد و گفت اگر اقوام ترا فراخوانم آيا به آنها هم همين را ميگوئى ؟ پيامبر فرمود آرى ، بو جهل بانگ برداشت كه اى فرزندان كعب بن لؤى بشتابيد و آنها مجالس خود را بر هم زده و پيش آن دو نفر آمدند ، ابو جهل به پيامبر