( 1 ) گفت ، تو مدعى هستى كه رسول خدايى ؟ فرمود آرى ، گفت اگر چنانچه مىپندارى پيامبر هستى به من بگو كه اين ماده شتر من كرّه ماده در شكم دارد يا نر ؟ در اين هنگام مردى از انصار كه از قبيلهء بنى عبد الاشهل و نامش سلمة بن سلامة بن وقش بود خشمگين گرديد و به او گفت خودت با ناقهات نزديكى كردهاى و از تو باردار شده است .
پيامبر ( ص ) چون اين دشنام دادن سلمة را شنيد ناراحت شد و روى از او برگرداند . و سپس پيامبر ( ص ) به راه افتاد و هيچ خبرى از كاروان و قريش نداشت و ظاهرا اطلاعى هم از بيرون آمدن قريش نداشتند .
پيامبر به ياران خود فرمود در اين كار و دربارهء مسيرى كه بايد طى كنيم آراء خود را بگوييد .
ابو بكر گفت ، اى رسول خدا من از لحاظ شناخت مسافات اين سرزمين از همه واردترم ، عدى بن ابى الزغباء مىگفت كه كاروان در فلان صحرا بوده است و ابن فليح هم همان را تأييد مىكرد بنابر اين ما و ايشان نسبت به بدر در يك فاصله قرار داريم و همچون دو اسبى هستيم كه مسابقه گذاشتهاند ، و دوش به دوش گرديدهاند پيامبر فرمود ديگر اشاره كنيد .
عمر بن خطاب گفت ، اين كاروان قريش و عزت آنست و به خدا هرگز خوار و ذليل نشدهاند و هرگز هم از كفر خود به ايمان بر نمىگردد و به خدا قسم كه سرسختانه با تو خواهند جنگيد بنابر اين شما هم بايد كاملا آماده باشيد و متقابلا با ساز و برگ و كوشش كافى باشيد .
پيامبر فرمود ، اشارهاى ديگر نمائيد مقداد بن عمرو كه از بنى زهره بود گفت ما آنچه را كه اصحاب موسى ( ع ) به آن حضرت گفتند كه تو و خدايت برويد و جنگ كنيد و ما در اين جا نشستهايم [ 57 ] نمىگوئيم . بلكه مىگوئيم تو و پروردگارت جنگ كنيد و ما هم پيروان شمائيم . پيامبر باز هم فرمود اشارهاى ديگر نمائيد .
هامش
[ ( 57 ) ] -فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَآيهء 24 سورهء پنجم .