( 1 ) يكى از حاضران به عباس گفت تو مرد نادان و كهنهپرستى نيستى ، و عباس در مورد اين خواب عاتكه و افشاگرى خود آزار بسيارى ديد .
شبانگاه سوم بعد از شبى كه عاتكة خواب ديده بود ضمضم بن عمرو غفارى كه ابو سفيان او را فرستاده بود به مكه رسيد و فرياد برداشت كه ، اى آل غالب بن فهر به راه بيفتيد ، كه محمد ( ص ) و اهل مدينه متعرض ابو سفيان خواهند شد كاروان خود را دريابيد ، قريش سخت ترسيدند و از خواب عاتكه به بيم افتادند عباس گفت شما كه مىپنداشتيد عاتكه دروغ گفته است .
و قريش با هر وسيله كه در اختيار داشتند به راه افتادند و روان گرديدند ابو جهل مىگفت ، آيا محمد ( ص ) پنداشته است كه اين كاروان هم مثل كاروان نخيله است ؟ خواهد دانست كه ما كاروان خود را مىتوانيم حفظ كنيم يا نه ، نهصد و پنجاه جنگجو به راه افتادند و يكصد اسب يدك داشتند .
آنها در اعزام اشخاص فرو گذارى نكردند ، گروهى را كه اكراه داشتند شركت نمايند مجبور به شركت در جنگ نمودند ، حتى كسانى را كه مىپنداشتند هوادار پيامبرند و يا مسلمان هستند رها نكردند و آنها را هم با خود بردند ، فقط كسانى را كه مطمئن بودند موافق با محمد ( ص ) نيستند رها كردند و آزاد گذاشتند از جمله عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حارث و طالب بن ابى طالب و عقيل بن ابى طالب را همراه گروهى ديگر از بنى هاشم با خود همراه ساختند و بردند ، طالب پسر ابو طالب در همين مورد اشعارى سروده است كه چنين است .
« طالب بيرون ميرود همراه تو برهاى از تو برههاى شكار ، در جمعى كه همه جنگجو و كشندهاند ، در عين حال آن كسى كه مالش را از دست ميدهد غير از كسى است كه آن را بدست ميآورد و آن كسى كه مغلوب مىشود و بر مىگردد غير از كسى است كه غالب مىشود » .
سپاه قريش راه افتاد و يك سره تا جحفه پيش رفت ، شبانگاه براى آب گيرى در آنجا فرود آمدند . و مردى از فرزندان مطلب بن عبد مناف همراه ايشان بود كه جهيم بن صلت بن مخرمه نام داشت . او سر خود را به زمين گذاشت و چرتى زد كه ناگاه با ترس به ياران خود گفت اين سوارى را كه هم اكنون كنار
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 269
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٦٩