( 1 ) دادند ، ابو سفيان گفت از پشكل شتران آنها برداريد و بياوريد و چون هسته خرما در آن ديد گفت بدون ترديد اين شتران از مدينه بوده و آن دو از اصحاب محمد ( ص ) و جاسوس او بودهاند .
ابو سفيان در عين ترس شتابان به راه افتاد و مردى از قبيلهء بنى غفار را كه نامش ضمضم بن عمرو بود به مكه فرستاد و به قريش پيام داد كه حركت كنيد و كاروان خود را از محمد ( ص ) و يارانش حفظ نمائيد زيرا او و يارانش به قصد تعرض بر ما از مدينه بيرون آمدهاند .
عاتكه دختر عبد المطلب كه عمهء پيامبر ( ص ) است همراه برادر خود عباس ساكن مكه بود ، پيش از جنگ بدر و اندكى قبل از ورود ضمضم به مكه خوابى ديد كه ترسيد و پى برادر خود عباس فرستاد و عباس همان شبانه پيش او آمد ، عاتكه گفت امشب خوابى ديدهام كه سخت از آن ترسيدم و بر قوم تو مىترسم كه نابود شوند ، عباس گفت چه خوابى ديدهاى ؟ گفت برايت نمىگويم مگر اينكه تعهد كنى كه براى كسى نگوئى ، زيرا اگر آن را بشنوند ما را آزار خواهند داد و امورى را كه خوش نداريم براى ما بازگو خواهند كرد ، عباس چنين تعهدى كرد و عاتكه چنين گفت .
« خواب ديدم كه سوارى همچنان كه بر مركب خود سوار است از بالاى مكه مىآيد و بفرياد بلند مىگويد اى اهل غدر و اى گروه بدكاره پس از دو يا سه شب ديگر از مكه بيرون خواهيد رفت ، همچنان فرياد ميزد تا سواره وارد مسجد شد و سه مرتبه فرياد كشيد آنچنان كه زن و مرد و بچهها همه گرد او جمع شدند و مردم سخت بوحشت افتاده بودند ، آنگاه بر فراز كعبه نمودار شد و همچنان كه بر مركب خود سوار بود سه مرتبه بانگ برداشت و همان جمله را تكرار نمود ، و سپس بر روى كوه ابو قبيس نمودار گرديد و همچنان گفت چنان كه صدايش در همهء درهء مكه شنيده شد ، در اين هنگام متوجه قطعه سنگى بزرگ شد و آن را از بيخ برآورد و سوى اهل مكه انداخت .
سنگ با صدايى وحشتناك فرود آمد و چون به پايين كوه رسيد متلاشى گرديد و من هيچ خانه و حجرهاى در مكه نديدم مگر اينكه قطعهاى از سنگ وارد
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 267
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٦٧