( 1 ) او رفتار مىشد ، و اين مطلب را آن مرد چند مرتبه براى پيامبر گفت ، فرمود آرى او ابو جهل است كه تا روز قيامت همچنان عذاب خواهد شد .
پدر عبد الرحمن بن عوف مىگويد ميان من و اميه بن خلف عهدنامهاى بود كه او اموال و زمينهاى مرا در مكه حفظ و مواظبت نمايد و من اموال او را در مدينه ، چون در عهدنامه نام خودم را كه رحمن بودم نوشتم ، گفت من اين نام را برسميت نمىشناسم نامى را كه در جاهليت داشتى بنويس ، به اين جهت نام خود را عبد عمرو نوشتم .
روز بدر او را با خود به كنار درهاى بردم تا نگهداريش كنم و باميد اين بودم كه امانش دهند اتفاقا بلال بن رباح او را ديد ، خود را به انصار رسانيد و گفت اين اميّة بن خلف است يا او بايد زنده بماند يا من . گروهى از انصار به تعقيب ما آمدند ، چون ترسيدم كه به ما برسند پسر اميّه را جا گذاشتيم كه با او درگير شوند ، او را كشتند و همچنان به تعقيب ما پرداختند .
اميه مرد سنگين وزنى بود ، همين كه آن گروه انصار به ما رسيدند به او گفتم به زمين دراز بكش و خود را روى او انداختم كه محفوظش بدارم ولى آنها آن قدر شمشير به او زدند كه كشتندش ، حتى يكى از آنها پاى مرا هم با شمشير زخمى نمود و عبد الرحمن اثر آن زخم را در پشت پايش بما نشان داد [ 56 ] اين مطلب را بخارى هم در صحيح خود آورده است .
ابن اسحق هم مىگويد ، عبد الرحمن بن عوف مىگفت ، نام اصلى من قبل از اسلام عبد عمرو بود ، و پس از اينكه مسلمان شدم نام خود را عبد الرحمن گذاشتم ، اميّه بن خلف با من در مكه دوست بود مرا ديد و گفت :
اى عبد عمرو چرا نامى را كه پدرت برايت برگزيده بود تغيير دادى ؟
گفتم خداوند متعال مرا به اسلام راهنمائى فرمود ، و به اين جهت عبد الرحمن ناميده شدم ، گفت من كه رحمن را برسميت نمىشناسم ، تو هم كه اگر نام اوّلت را بگويم جوابم نمىدهى ، من هم ترا هرگز با اين نام دوّمت صدا نخواهم زد .
هامش
[ ( 56 ) ] - اين روايت مخدوش به نظر ميرسد ، زيرا در اول آن از قول پدر عبد الرحمن صحبت مىشود و در آخر از قول عبد الرحمن و صحيح آن همان است كه در روايت بعدى آمده است .