( 1 ) داشته باشيد كه بالاى زانوى او اثر زخمى هست زيرا روزى بر سفرهء عبد الله بن جدعان ميان او و من كه هر دو نوجوان بوديم ستيزهاى در گرفت و اگر چه من كمى از او كوچكتر بودم ولى او را بگوشهاى پرتاب كردم و او روى زانويش به زمين خورد و زخمى برداشت كه اثر آن باقى مانده است .
عبد الله بن مسعود مىگويد وقتى كه ابو جهل را ديدم و شناختم هنوز اندك رمقى داشت و او يك بار در مكه به من حمله نموده و سخت آزارم داده بود اين بود كه پاى خود را بيخ گلويش نهادم و گفتم اى دشمن خدا ديدى كه خدا زبونت كرد ؟ گفت خدا مرا زبون نكرده است مردى بودم كه بدست شما به مرگ افتادم ، بگو ببينم پيروزى از كيست ؟ گفتم خدا و رسولش داناترند ، گفت اى چوپانك گوسپندان به جائى سخت بالا رفتهاى ، من سرش را جدا ساختم و به حضور پيامبر آوردم و گفتم اين سر ابو جهل دشمن خداست و پيامبر فرمود آرى سوگند به خدايى كه خداى ديگرى جز او نيست و صيغهء قسم پيامبر ( ص ) چنين بود . من هم گفتم آرى به خدائى سوگند كه غير از او خدايى نيست و سر بو جهل را جلو آن حضرت انداختم كه خداى را ستايش فرمود .
در بغداد از قول انس برايم روايت كردند كه پيامبر فرمود كسى خبر بگيرد و ببيند ابو جهل در چه حال است و چه كرده است ، ابن مسعود پى اين كار رفت و متوجه شد كه ابن عفراء او را ضربت زده و كشته شده است ، ابن مسعود خطاب به لاشهء ابو جهل در حالى كه ريشش را گرفته بود گفت تو ابو جهلى ؟ و معلوم شد كه هنوز زنده است چون گفت آرى من كسى هستم كه شما او را كشتيد و يا اينكه گفت من همانم كه قومش او را كشتهاند . اين حديث را بخارى در صحيح خود آورده است ، و مسلم هم آن را به دو طريق بيان داشته است .
قيس از عبد الله بن مسعود روايت مىكند كه مىگفت پيش ابو جهل رفتم و گفتم خدا زبونت كرد گفت نه من مردى هستم كه شما او را كشتيد .
ابو عبيده هم از عبد الله بن مسعود روايت مىكند كه مىگفت كنار ابو جهل رسيدم كه به زمين افتاده بود بر سرش كلاه خود بود و شمشيرى بسيار نيكو داشت ، و شمشير من كهنه و بى ارزش بود ، من شروع به كوبيدن سر او با شمشير
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 257
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٥٧