( 1 ) گفتم اى ابو على تو نامى غير از اين دو انتخاب كن و هر گاه كارى داشتى با آن نام صدا بزن تا پاسخت گويم . و او گفت نام تو عبد الله باشد . گفتم بسيار خوب من عبد الإله هستم ، و او هر گاه مرا مىديد مىگفت اى عبد الإله .
چون روز بدر فرا رسيد و دشمن رو بگريز نهاد ، چند زره برداشتم و به راه افتادم ، اميه كه دست پسر خود على را گرفته و كنارى ايستاده بود مرا ديد و صدا زد آى عبد عمرو ! من پاسخى ندادم ، دوباره صدايم زد كه آى عبد الإله ، گفتم آرى . گفت ممكن است كه من و پسرم را اسير بگيرى ؟ و بهر حال ما براى تو از اين زرهها بهتريم ، گفتم باشد بيا ، و زرهها را انداختم و دست او و پسرش را گرفتم ، گفت هيچ روزى بدشوارى امروز نديدهام ، مگر شما احتياج به فديه نداريد ؟
عبد الرحمن مىگويد همانطور كه با آنها مىرفتم ناگهان بلال آن دو را ديد و فرياد برآورد كه اين سر كفر است و نبايد نجات يابد ، و اگر او نجات يابد من نجات نمىيابم .
گفتم اى بلال نسبت به دو اسير من چنين مىگوئى ؟ گفت آرى ، و با صداى بلند فرياد كشيد كه اى گروه انصار اين اميه بن خلف رئيس كفار است و نبايد از او دست برداشت .
من به بلال خشمگين شدم و گفتم اى پسر زن سياه مگر گوش شنوائى ندارى ؟ و در اين هنگام ما را محاصره كردند و من از آن دو دفاع مىكردم و مىگفتم اين هر دو اسير من هستند ، ولى مردى ناگهان شمشير كشيد و هر دو پاى اميه را قطع نمود و او چنان فريادى كشيد كه هرگز آن چنان نشنيده بودم ، من به ديگرى گفتم خودت را نجات بده كه به خدا من نمىتوانم برايت سودى داشته باشم ، و آنها با شمشيرهاى خود كار اميه را تمام كردند .
عبد الرحمن بن عوف به طنز مىگفت خدا بلال را رحمت كند كه بواسطهء او زرههاى خود را از دست دادم و هر دو اسير مرا هم به كشتن داد .
سعيد مىگويد پيامبر ( ص ) روز بدر دستور داد كه لاشهء بيست و چهار نفر از بزرگان قريش را در يكى از چاههاى متروك بدر انداختند ، و چاهى آلوده و
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 260
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٦٠