( 1 )
بر آوردن خداوند متعال دعاى پيامبر ( ص ) را و نفرين آن حضرت را دربارهء كسانى كه در مكه او را آزار داده بودند و كشته شدن آنها در بدر .
از عبد الله بن مسعود روايت است كه روزى پيامبر در مكه كنار كعبه نماز مىگزارد و قريش در جايگاههاى خود در مسجد نشسته بودند و مىنگريستند .
يكى از ايشان گفت آيا اين مرد رياكار را مىبينيد ، كداميك از شما برمىخيزد و به كشتارگاه فلان گروه مىرود و كثافات و احشاء و شكمبه گوسالهاى را مىآورد كه چون محمد ( ص ) به سجده رفت آنها را روى شانهاش بگذاريم ، بدبختى را فرستادند كه آن چيزها را آورد و همين كه پيامبر ( ص ) پيشانى بر خاك نهاد روى شانهء آن حضرت گذاشت ، پيامبر ( ص ) همچنان در حال سجده باقى ماند و كافران بشدّت مىخنديدند بطورى كه از شدت خنديدن به طرف يك ديگر خميده شده بودند ، كسى به سراغ فاطمه ( ع ) كه دختركى خرد سال بود رفت و او دوان دوان آمد و آن كثافات را از دوش پدر برداشت و روى به كافران نمود و آنها را دشنام داد ، چون نماز پيامبر تمام شد سه مرتبه عرضه داشت پروردگارا سزاى قريش را بده سپس شروع به نام بردن اشخاص كرد و گفت خدايا سزاى ابو جهل و عتبه و شيبه پسران ربيعه و وليد پسر عتبه و اميّه پسر خلف و عقبه پسر ابى معيط و عماره پسر وليد را بده .
عبد الله بن مسعود گويد به چشم خود ديدم كه همهء اينان جزء كشتهشدگان بدر بودند و مردم لاشههاى آنها را در گودال بدر مىافكندند و پيامبر ( ص ) مىفرمود بر همهء اين بدبختانى كه در اين گودال ريخته شدهاند لعنت و نفرين الهى خواهد بود . اين روايت را بخارى در صحيح خود آورده است . و مسلم هم با طرق ديگرى نقل كرده است .
عبد الرحمن بن عوف مىگويد روز جنگ بدر در صف ايستاده بودم و به چپ و راست خود نگاه كردم ديدم ميان دو نوجوان انصارى هستم كه بسيار جوان بودند و در دل تمنى كردم كه اى كاش من هم مانند ايشان بودم ، يكى از آنها نگاهى به من كرد و گفت عمو جان ابو جهل را مىشناسى ؟ گفتم آرى چه كارش دارى ؟ گفت شنيدهام كه پيامبر ( ص ) را دشنام داده است و سوگند به كسى كه