( 1 ) من اين چنين مىگوئى ؟ امروز فهميده خواهد شد كه كدام يك از ما ترسوتر هستيم ، بدين سبب بود كه عتبه و پسرش وليد و برادرش از روى تعصب و غيرت به جنگ شتافتند و هماورد طلبيدند .
تنى چند از جوانان انصار براى مبارزه بيرون آمدند ، عتبه گفت ما با اين گروه جنگ نمىكنيم و بايد پسر عموهايمان فرزندان عبد المطلب به مبارزه بيرون آيند .
پيامبر فرمود على برخيز ، حمزه برخيز ، عبيدة بن حارث برخيز ، على ( ع ) مىگويد ، خداوند متعال عتبه و برادرش شيبه فرزندان ربيعه و وليد را بقتل رساند و عبيدة بن حارث هم زخمى گرديد ، هفتاد نفر از قريش را كشتيم و هفتاد نفر اسير گرفتيم و مردى كوتاه قد از انصار يكى از بنى هاشم را اسير گرفته بود ، آن هاشمى مىگفت اى رسول خدا به خدا سوگند كه اين مرد مرا اسير نكرد ، بلكه مردى سپيد روى و بسيار زيبا كه بر اسبى ابلق سوار بود و ديگر او را نديدم مرا اسير كرد ، مرد انصارى مىگفت اى رسول خدا من خودم او را اسير گرفتم ، پيامبر به مرد انصارى فرمود ساكت باش و آرام بگير كه خداوند ترا با فرشته بزرگوارى يارى داده است .
و على ( ع ) مىگويد از فرزندان عبد المطلب مردى و عقيل و نوفل پسر حارث اسير شده بودند .
اسحق بن يسار از قول گروهى از پيرمردان انصار روايت مىكند كه روز جنگ بدر قريش عمير بن وهب را به منظور كسب خبر بسوى اصحاب پيامبر روانه داشتند او آمد و گرد لشكر همچنان كه سوار بر اسب بود گشتى زد و برگشت و گفت حدود سيصد و پنجاه نفرند يا كمى بيشتر و كمتر ، ولى اجازه بدهيد صحرا را بنگرم و ببينم آيا ممكن است افرادى كمين كرده باشند و يا نيروى پشتيبانى دارند يا نه ، و تمام صحرا را بدقت بررسى نمود و برگشت و گفت هر چند چيزى نديدم ولى متوجه اين نكته شدم كه گرفتارى ها مرگ را با خود مىآورند و شترانى را ديدم كه گوئى مرگ دشوارى را بر خود حمل مىكنند ، اين ها مردمى هستند كه هرگز عقبنشينى نخواهند كرد و هيچ چيز جز شمشيرهايشان نگهدارشان نيست و
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٢٤٤