تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
( 1 ) ايشان رسيدند گفتند خوش آمديد به راه بيفتيد كه هم در امان هستيد و هم همگان فرمان بردار شمايند پيامبر و همراه او ميان انصار به راه افتادند مردم مدينه همگان از خانه‌ها بيرون آمدند و دوشيزگان و زنان جوان روى پشت بامها جمع شده و مىپرسيدند كه محمد ( ص ) كداميك است ، انس مىگويد هيچ روزى را در مدينه چنين نديدم مگر روزى كه آن حضرت رحلت فرمود كه باز چنين جمعيتى ديدم . و هم از انس روايت است كه مىگفت من روزى كه پيامبر ( ص ) به مدينه آمد شاهد بودم هيچ روزى را بهتر و فرخنده‌تر از آن نديده‌ام ، و همو مىگويد كه چون پيامبر ( ص ) به مدينه رسيد همهء انصار از مرد و زن باستقبال آن حضرت آمدند و هر خانواده استدعا داشت كه به خانهء ايشان نزول فرمايد و پيامبر مىفرمود ناقهء مرا آزاد بگذاريد مأمور است و جائى فرود خواهد آمد و ناقه در برابر خانهء ابو ايوب انصارى به زمين خوابيد ، زنان بنى نجار از خانه‌هاى بيرون آمدند و در حالى كه دايره و دف ميزدند اين شعر را ميخواندند . « ما زنان بنى نجار هستيم و محمد ( ص ) چه همسايهء فرخنده‌اى است » پيامبر ( ص ) بسوى ايشان رفت و خطاب به مردم بنى نجار فرمود مگر مرا دوست ميداريد ؟ گفتند آرى به خدا سوگند كه دوستت ميداريم پيامبر هم سه مرتبه فرمود من هم به خدا سوگند شما را دوست ميدارم . ابو عبد الرحمن سلمى هم با اسناد خود از انس روايت مىكند كه پيامبر ( ص ) چون از كنار قبيلهء بنى نجار عبور فرمود زنان دف ميزدند و همان شعر را ميخواندند پيامبر فرمود خدا ميداند كه من هم ايشان را دوست ميدارم . از عبد الله بن زبير روايت است كه چون پيامبر ( ص ) به مدينه آمد شترش در جائى كه ميان خانهء جعفر بن محمد بن على و حسن بن زيد قرار داشت به زمين خوابيد و مردم هجوم آوردند و استدعا داشتند كه پيامبر ( ص ) به خانهء آنها منزل فرمايد ، حضرت ناقهء خود را به حركت در آورد و فرمود آزادش بگذاريد كه مأمور است حيوان در جائى كه منبر رسول خدا قرار دارد فرود آمد و مردم هم همچنان گرد او بودند و افراد قبيلهء عريش آنجا را آب‌پاشى و رفت و روب و خنك نموده