( 1 ) و بلال آمدند آنگاه عمر بن الخطاب همراه بيست نفر آمد و پس از ايشان پيامبر ( ص ) آمدند و من هرگز نديده بودم اهل مدينه به چيزى باندازهء آمدن آن حضرت شادى نمايند . بطورى كه بچهها در كوچهها مىدويدند و با شادى بانگ بر مىداشتند كه پيامبر خدا آمد ، و هنگامى كه پيامبر به مدينه آمدند من سورهء
سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى
و سورههاى ديگرى نظير آن را آموخته بودم . اين روايت را بخارى در صحيح خود آورده است .
در روايت براء بن عازب كه قبلا گفته شده و در آن آمده بود كه ابو بكر از عازب جوالى خريد و عازب از ابو بكر خواست كيفيت هجرت رسول خدا را بيان كند از قول ابو بكر چنين آمده است كه پيامبر ( ص ) و من به راه ادامه داديم و موقعى كه وارد مدينه شديم شب بود . مردم مدينه دربارهء اينكه آن حضرت در منزل چه كسى فرود آيد با يك ديگر ستيزه و گفتگو داشتند پيامبر فرمود من امشب را در منزل بنى نجار كه دائىهاى عبد المطلب هستند سكونت مىكنم و ميخواهم به اين وسيله ايشان را گرامى بدارم ، و چون بمدينه رسيديم همهء مردم از خانهها بيرون آمده و يا روى بام خانهها ايستاده بودند و فرياد ميزدند رسول خدا ( ص ) آمد ، محمد ( ص ) آمد و تكبير مىگفتند ، چون صبح شد پيامبر از پيش بنى نجّار بيرون آمد و به راه افتاد و در جائى كه قبلا از طرف خدا مأمور شده بود فرود آمد ، اين روايت را بخارى و مسلم هر دو نقل نمودهاند .
و از ابن عايشه روايت است كه چون پيامبر ( ص ) به مدينه رسيدند زنها و كودكان با هم اين بيت را ميخواندند .
« ماه از دروازهء ثنيات الوداع بر ما طلوع كرد تا بندگان در جهان خدا را فرا ميخوانند سپاسگزارى بر ما واجب است » .
انس مىگويد من همراه پسر بچههاى ديگر ميدويديم و آنها مىگفتند محمد ( ص ) آمد و من آن حضرت را نميديدم و دوباره شروع به دويدن مىكردم باز آنها مىگفتند پيامبر آمد و من چيزى نميديدم تا اينكه او را همراه ابو بكر ديدم و ما روى يكى از ديوارهاى مدينه رفتيم و يكى از صحرانشينان را گفتيم برود و انصار را خبر كند و در حدود 500 نفر باستقبال آن حضرت شتافتند و چون پيش