( 1 ) حضرت را نمودم ميان گروهى از انصار قرار گرفتم كه با ته نيزههاى خود به من اشاره مينمودند و مىگفتند مواظب باش . من نزديك پيامبر ( ص ) رسيدم و آن حضرت سوار بر ناقهء خود بود . گوئى هم اكنون ساق پايش كه در ركاب همچون ساق درخت خرما سپيد مينمود در نظرم هست ، دست خود را با نامه بلند كردم و گفتم اى رسول خدا اين نامهء شماست فرمود امروز هنگام نيكى و وفا كردن است ، آن را نزديك بياور . من مسلمان شدم و بعد سؤالاتى از پيامبر نمودم .
ابن شهاب مىگويد سراقه از پيامبر ( ص ) در مورد اينكه شتران گم شده و بى ساربان آبهاى آبگيرهاى او را مىآشامند و حال آنكه او آنها را براى شتران خود پرآب مىكند سؤال كرده بود و پرسيده بود كه آيا از اين طريق ثوابى به او ميرسد ؟ پيامبر فرموده بودند آرى هر جگر تشنهاى را كه سيراب كنى مأجور خواهى بود . سراقه گفته است به محل خود برگشتم و زكات اموال خويش را براى پيامبر ( ص ) فرستادم .
ابن اسحق مىگويد ابو جهل در نكوهش سراقه ابياتى سروده بود كه سراقه هم در پاسخ او اين اشعار را گفته بود .
« اى ابا حكم . سوگند به لات كه اگر ديده بودى كه چگونه دست و پاى اسب من به زمين فرو رفت شگفت مىكردى و ترديدى نمىنمودى در اين كه محمد ( ص ) پيامبر است و كسى را ياراى پوشيده نگهداشتن اين نيست . به تو توصيه مىكنم تا مردم را از آزار رساندن به او منع نمائى زيرا من به خوبى فهميدم كه به زودى كار او بالا خواهد گرفت و همهء مردم دوست خواهند داشت كه با او از در صلح و آشتى درآيند » . [ 31 ]
از ابو هريره هم روايت است كه پيامبر ( ص ) در مدخل سرزمينهاى مدينه به ابو بكر فرمود نگذار مردم مرا بشناسند و تو توضيح بده چون براى پيامبران حتى گفتن دروغ مصلحتى جايز نيست ، به اين جهت چون مردم از ابو بكر مىپرسيدند تو كيستى ؟ مىگفت يك گريخته و فرار كرده مىگفتند اين كيست
هامش
[ ( 31 ) ] - اين ابيات در حاشيه صفحه 135 جلد دوم سيره چاپ مصر صحيح تر ضبط شده است .