( 1 ) سراقه هم اكنون نزديك ساحل دريا سايههايى را در حال حركت ديدم و خيال مىكنم محمد ( ص ) و همراهان او بودند ، من با اينكه ميدانستم همانها هستند گفتم نه آنها كه ديدهاى ايشان نيستند ، بلكه فلانى و فلانى هستند كه ميرفتند .
سپس كمى در مجلس نشستم و برخاستم و بخانهء خود آمدم و به خدمتكارم دستور دادم كه اسب مرا بيرون بياورد و از پشت بيشه بطورى كه كسى متوجه نشود ببرد و نگهدارد تا خودم برسم ، نيزهام را برداشتم و در حالى كه آن را پايين گرفته بودم بطورى كه پيكان آن روى زمين كشيده مىشد براى اينكه كسى از ديدن آن به مقصودم پى نبرد خود را به اسب رساندم و سوار شدم و آن را تاختم تا نزديك پيامبر ( ص ) و همراهانش رسيدم در اين هنگام اسب اسكندرى خورد و مرا به زمين افكند .
برخاستم و براى فال زدن دست به جعبهء تير خود بردم و به نيت اينكه آيا بر آنها پيروز مىشوم يا نه تيرى بيرون كشيدم اتفاقا تيرى بيرون آمد كه آن را خوش نمىداشتم ، دوباره سوار شدم و به فال خود اعتنائى نكردم و اسب را بتاخت و تاز در آوردم اين دفعه چنان نزديك شدم كه صداى قرآن خواندن پيامبر ( ص ) را مىشنيدم و آن حضرت توجهى به من نداشت ولى ابو بكر مرتب بسوى من نگاه مىكرد و متوجه من بود كه ناگاه هر دو دست اسب تا زانو در زمين فرو شد و از روى آن به زمين افتادم ، به اسب نهيب زدم حيوان با زحمت زياد دستهاى خود را از زمين بيرون كشيد و روى پا ايستاد در اين موقع از كنار دستهاى او گرد و خاك شديدى همچون دود به آسمان برخاست ، دو مرتبه با تيرهاى خود فال زدم باز هم همان تيرى بيرون آمد كه دلالت بر شومى داشت ، صداى خود را بلند كردم و از ايشان امان خواستم ، ايستادند سوار شدم و چون نزديك آنها رفتم بذهنم رسيد كه كار پيامبر ( ص ) به زودى بالا خواهد گرفت و اسلام آشكار خواهد شد ، اين بود كه به حضرت گفتم قوم تو براى دستگيرى شما دو نفر جايزهاى برابر با ديه ( يعنى 100 شتر ) قرار دادهاند و ساير اخبار را هم گفتم آنگاه خواهش كردم كه اگر زاد و توشهاى لازم دارند تقديمشان دارم ، چيزى از من نخواستند و پرسشى هم نكردند فقط پيامبر ( ص ) فرمود كار ما را پوشيده بدار ، من از حضرت خواستم تا براى من امان نامهاى مرقوم فرمايد كه در زينهارى باشم ، پيامبر ( ص ) به عامر به فهيره
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 159
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص١٥٩