تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
( 1 ) دستور فرمود كه بر روى قطعه پوستى امان نامه‌اى برايم بنويسد و به راه افتادند و رفتند . اين مطلب را بخارى در صحيح خود از يحيى بن بكير روايت نموده است . در بغداد هم اين روايت را از قول برادر سراقه برايم چنين نقل كردند كه گفت هنگامى كه رسول خدا از مكه به مدينه هجرت فرمود قريش براى كسى كه بتواند او را دستگير و به مكه عودت دهد يكصد ماده شتر جايزه قرار دادند . روزى كه من در مجمع قوم خود نشسته بودم مردى شتابان آمد و گفت سه سوار را هم اكنون ديدم كه از كنار من گذشتند و تصور مىكنم كه محمد ( ص ) باشد ، من با چشم خود به او اشاره كردم كه ساكت شوم و گفتم آنها فلانى ها هستند كه شترى گم كرده‌اند و در جستجوى آن هستند ، او هم ساكت شد ، كمى نشستم و برخاستم و به خانهء خود برگشتم و دستور دادم اسبم را بصحرا ببرند ، ابزار جنگ و جعبهء تيرهاى خود را كه فال مىگرفتم برداشتم و جامهء جنگ پوشيدم و تيرها را براى فال زدن بيرون كشيدم قضا را تيرى بيرون آمد كه دلالت بر عدم موفقيت داشت ، معذلك مىپنداشتم كه مىتوانم او را بر گردانم و صد ماده شتر را صاحب شوم اين بود كه سوار شدم و پيامبر ( ص ) را تعقيب نمودم همچنان كه اسب مرا مىبرد سكندرى خورد و من فرو افتادم و دوباره فال زدم باز هم همان گونه آمد در عين حال تصميم گرفتم كه همچنان تعقيب نمايم سوار شدم و چنان نزديك شدم كه آن ها را به خوبى ميديدم در اين هنگام دستهاى اسب در زمين فرو شد و من از روى آن پرت شدم ، حيوان با زحمت دستهاى خود را از زمين بيرون كشيد و از محل دست‌هاى او غبارى مانند دود بيرون آمد ، فهميدم كه خداوند متعال آن حضرت را از شر من محفوظ ميدارد و امر نبوت آشكار خواهد شد اين بود كه فرياد كشيدم و گفتم به من توجه كنيد سوگند به خدا كه آزارى به شما نميرسانم و ناخوشايندى از من نخواهيد ديد ، پيامبر ( ص ) به يكى از همراهان فرمود ، ببين چه ميخواهد ، گفتم نامه‌اى مرقوم فرماى كه ميان من و تو نشانه باشد ، پيامبر به ابو بكر فرمان داد تا نامه‌اى نوشت و پيش من انداخت ، من برگشتم و سكوت نمودم و هيچ مطلبى اظهار نداشتم تا اينكه فتح مكه و فتح خيبر صورت گرفت ، نامه را با خود برداشتم و به قصد ديدار پيامبر بيرون آمدم ، چون آهنگ نزديك شدن به آن