( 1 ) سعيد بن جبير از ابن عباس روايت مىكند كه منظور از آيهء مباركه
فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ
نزول سكينه و آرامش بر ابو بكر است زيرا پيامبر ( ص ) همواره داراى سكون و آرامش بوده است .
تعقيب سراقه بن مالك بن جعشم از پيامبر ( ص ) 28
و دلائل و معجزاتى كه ظاهر شد .
براء بن عازب مىگويد ، ابو بكر از پدرم جوالى به سيزده درهم خريد و از او خواهش نمود تا به من بگويد كه آن را به خانهء ابو بكر ببرم ، پدرم گفت به شرطى كه داستان خروج خودت را همراه پيامبر ( ص ) و تعقيب مشركان را بگويى .
ابو بكر گفت در دل شب همراه رسول خدا از مكه بيرون آمديم ، تمام آن شب و روز را تا نزديك ظهر بيدار مانديم و راه رفتيم ، گرماى نيمروز كه شدّت يافت نگاه كردم ببينيم سايهاى پيدا مىكنيم كه به آنجا پناه ببريم ، متوجه سنگى شدم كه هنوز سايهاى داشت ، آنجا را صاف كردم و فرشى گستردم و از پيامبر خواستم تا دراز بكشد بلكه بخوابد و آن حضرت چنان نمود ، من بجستجوى اطراف پرداختم تا ببينم چيزى خواهم يافت يا كسى در تعقيب ما نيست ، ناگاه متوجه چوپانى شدم كه او هم مانند ما در جستجوى سايهاى است و گوسپندان خود را بسوى كوه و همان سنگ ميآورد ، پرسيدم كه چوپان كيست ؟ نام مردى از قريش را گفت كه شناختم ، گفتم آيا گوسپندانت شير دارند ؟ گفت آرى ، گفتم براى من شير ميدوشى ؟ گفت آرى . خواهش كردم ميشى را جدا نمود و گفتم پستان حيوان را پاك كند و گرد و خاك دستهاى خود را هم بتكاند و چنان كرد و براى من مقدار كمى شير دوشيد ، ضمنا ظرف كوچكى هم براى پيامبر برداشته بودم كه بر دهانهء آن پارچهء كهنهاى پيچيده بودم مقدارى هم شير در ته آن ظرف ريختم و خود را كنار پيامبر رساندم بيدار شده بودم پرسيدم آيا شير مىآشاميد ؟ حضرت گرفت و آشاميد و خوشحال شدم سپس گفتم موقع حركت است و به راه افتاديم ، مردم هم در تعقيب ما بودند و كسى غير از سراقه بن جعشم كه بر اسب خود سوار بود بما نرسيد ، من گفتم اى رسول خدا اين مرد كه در تعقيب ماست هم اكنون بما ميرسد پيامبر فرمود نگران نباشد و نترس خدا با ماست ، پس از اينكه فاصلهء ميان ما و سوار كم شد و به اندازهء دو يا سه نيزه گرديد دوباره گفتم اى رسول خدا اين سوار